تبليغاتX
همسفر باران

كاروانى به تعداد كوچك و به مقدار بزرگ ؛ آرام آرام به پهن دشتى نزديك مى گردد كه ريگهاى تفتيده اش آماده فرود ميهمانى مى شود؛ كه ميزبانانى ، خيانت پيشه او را به آبهاى روان با باغهاى سرسبز، ميوه هاى رسيده و اسلحه هاى آماده براى يارى ، دعوت نموده اند.
اى كاش قلم هايشان مى شكست ! آنان در يك چرخش صد و هشتاد درجه اى انديشه اى شيطانى در سر پرورانده و آماده ارتكاب جرمى سهمگين شدند كه خون در رگها خشكيد، قلبهاى گرم و پرطپش يخ زد، اندوه بر سينه ها كوه شد و دستها و پاها از تلاش بازماندند!!
كتاب حاضر، ترجمه متن عربى اين رويداد عبرت آموز تاريخى است كه به تشنگان حقيقت اهداء مى شود.
اين دفتر، پس از بررسى ، ويرايش و اصلاحاتى چند، آن را چاپ و در اختيار انديشمندان قرار مى دهد و جز رضايت خداوند هدفى ندارد.
در خاتمه ؛ از خوانندگان محترم مى خواهيم چنانچه انتقاد يا پيشنهادى دارند، به آدرس :
قم - دفتر انتشارات اسلامى ، وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه
قم - بخش فارسى - صندوق پستى 749،
ارسال فرمايند.
با تشكر فراوان .
دفتر انتشارات اسلامى
وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم
مقدّمه مترجم
سخنى زيبا و به حق گفته اند كه :
((شيعه ، دو قبله دارد؛ يكى كعبه براى عبادت و ديگرى كربلا براى شهادت )).
كربلا، منحصر به زمان و مكان مشخصى نيست ؛ بلكه مانند نور، در تمامى آفاق هستى پراكنده گشته و مانند طوفانى جهانى در تمامى اعصار و قرون ، سير مى كند و هماره صدها قافله دل را به همراه خود مى برد.
كربلا، جايى است كه بزرگترين مصيبتهاى تاريخ در آن واقع گشته و غمبارترين روز تاريخ يعنى عاشورا را به خود ديده است .
كربلا، از مقدس ترين مكانهايى است كه از نظر شرافت و فضيلت با زمين كعبه برابرى مى كند البته اگر بالاتر نباشد؛ چرا كه آن جا كعبه گل است و اين جا كعبه دل .
كربلا، هيچ گاه سرزمين جاهليت و جاهلان نبوده و نيز با خون سرخى كه جزو خون رسول خدا آميخته گشته و پيكرى را كه پاره اى از بدن رسول خداست ، چون نگينى درخشان در خود جاى داده است .
كربلا، نامى پرفروغ است كه از ميان نامهاى ديگر چون : ((غاضريه ، نينوا، ماريه ، عمورا، نواويس ، شط فرات ، طف ، ساحل فرات ، طف فرات و حاير)) به طور ويژه اى ، جلوه نمايى مى كند كه گوياى يك حقيقت بسيار مهم است ؛ حقيقتى كه در طول تاريخ ، دلها را لرزانده واشكها را جارى ساخته است ؛ چرا كه يادآور كربى عظيم و بلايى بس ‍ بزرگ است : هذا موضع كرب و بلاء.
خواننده گرامى ! آيا تاكنون انديشيده ايد كه چرا مسافر، مى تواند در خاك كربلا نظير يثرب و بطحا، نماز خود را كامل بخواند؟! مگر نه آن است كه انسان در آن جا به وطن عقيده مى رسد و سفرش پايان مى يابد. كربلا نيز چونان مسجد كوفه ، منبرى بلند براى نشر پيام حق است . مكه ، مدينه ، كوفه و كربلا، ارتباطى عميق و پيوندى ناگسستنى با يكديگر دارند؛ چنانكه ماههاى رجب المرجّب ، شعبان المعظّم و رمضان المبارك كه نظم تكوينى آنها گوياى اين واقعيت است كه شهر على ، شهر النبى و شهر اللّه ، از ترتيب حكيمانه اى برخوردارند.
بر اساس روايات مورد اعتماد، نخستين كسى كه براى حسين بن على عليهماالسّلام مرثيه سرايى كرده ، جبرئيل امين عليه السّلام مى باشد كه براى حضرت آدم عليه السّلام هنگام توبه ، چنين گفته است :
((اين شخص ، به مصيبتى دچار خواهد شد كه مصيبتهاى ديگر در كنار آن ، اندك و كوچكند. عطشان ، غريب و تنها كشته مى شود؛ نه يارى دارد و نه ياورى .
آه ! كاش مى ديدى او را كه مى گويد: واعطشاه ! در حالى كه تشنگى مانند دود، بين او و آسمان حايل گرديده است و كسى به فرياد او نمى رسد جز با شمشير و جرعه هاى پياپى مرگ . آنگاه جبرئيل و آدم عليهما السّلام چونان جوانمرده كه در سوگ عزيز خود مى نالد، براى حسين گريستند)).(1)
ظاهراً اولين مردى كه از خاندان عصمت و طهارت عليهم السّلام مرثيه شهيدان كربلا را پس از وقوع اين فاجعه هولناك ، سروده است ((حضرت امام زين العابدين سيد الساجدين امام على بن الحسين عليهما السّلام )) بوده كه در مراحل مختلف ، بويژه مسجد جامع اموى دمشق ، حماسه اى عظيم آفريد و انقلابى بزرگ پديد آورد. تا آنگاه كه مردم شام ، گريه و شيون نمودند.(2)
بارى ، مرثيه خوانان و مديحه سرايان ، در حقيقت به نخستين مرثيه سراى كربلا اقتدا نموده اند. جالب اين جاست كه نه تنها شيعيان و حتى مسلمانان ، بلكه بيگانگان نيز براى حسين بن على عليهماالسّلام روضه خوانى نموده اند. به اين بخش از مرثيه ((جرجى زيدان مسيحى )) توجه فرماييد:
((شب ، چادر خود را برافراشت و جنگ با كشته شدن حسين و ياران باوفا و خويشان فداكارش به پايان رسيد و جسدهاى بى سر و خون آلود شهدا در ميدان جنگ باقى مانده ، ماه ، اشعه خود را بر دشت كربلا افكند. خاك كربلا كه تا روز گذشته خشك و تشنه بود، با خون بى گناهانى سيراب شد. اگر خاك كربلا مى دانست كه در آن روز هولناك و تاريخى ، چه فاجعه بزرگ و جنايت عظيمى رخ داده است ، حتماً تشنگى را بر سيراب شدن ترجيح مى داد و اگر ماه مى دانست كه در آن شب حزن انگيز و شام غريبان ، اشعه خود را به كدام قطعه اى از زمين مى فرستد، حتماً روشنايى خود را محبوس مى كرد تا آثار آن جنايت عظيم و دلخراش را - كه تاريخ مانند آن را به ياد ندارد - از انظار پنهان كند)).(3)
بارى ، دلدادگان به مقام عظيم حسين بن على عليهماالسّلام پيشواى حماسه جاويد عاشورا تاكنون احساسات پاك خود را در قالب نثر و نظم و به سبكهاى ادبى و غير ادبى و به زبانهاى عربى و غير عربى ، ابراز داشته و با ترسيم نهضت عظيم كربلا و حوادث جانگداز و مصيبتهاى جانسوزى كه قهرمانان آن تحمّل نمودند، عشق و دلدادگى خود را نشان داده اند. و نيز عواطف انسانهاى ديگر را نسبت به اين جريان بى نظير تاريخى كه آميزه اى از مناعت و مظلوميت است ، برانگيخته اند و هر يك از آنان سهمى در زنده نگه داشتن آن ، به عهده گرفته اند.
البته از سوى پيشوايان معصوم ما نيز مطالب پرارج و تشويق آميزى در باره مرثيه سرايان و مديحه خوانان رسيده كه همواره موجب دلگرمى آنان گشته و هركدام ، زوايايى از حماسه عاشورا را مجسّم ساخته اند و بدين ترتيب ، حجم وسيعى از مدايح و مراثى در فرهنگ سرشار و پرجاذبه عاشورا راه پيدا كرده و ادبيّات عاشورا به رشد و بالندگى خاصى رسيده است .
يكى از اين پاكدلان نيك سرشت ، فاضل ارجمند جناب ((كمال السّيد)) است كه با كتابهايى ارجمند بويژه ((ذلك الحسين )) عشق درونى خود را به پيشگاه باعظمت حسين بن على عليهماالسّلام و خاندان پاك آن حضرت ، ابراز نموده است .
آرى ، كتاب حسين ، اشعه اى از حيات حسين و افق علّيين است كه در جاى دوردستى مى باشد: (كَلاّ اِنَّ كتابَ الاَبْرارِ لَف ى عِلّيّين ).(4) و اگر در مقام اشاره به كتاب تدوين ((ذلك الكتاب )) گفته مى شود، در مقام اشاره به قرآن ناطق نيز بايستى ((ذلك الحسين )) گفته شود.
اين جانب با كمال فخر و مباهات ، به ترجمه اين كتاب ارجمند پرداختم و پاداش آن را زيارت و شفاعت مى خواهم . در پايان به روح عرشى امام راحل درود فرستاده و سلامتى پيشواى مقتدر جمهورى اسلامى ايران حضرت آية اللّه خامنه اى را خواهانم والسلام .
سيد محمّد رضا غياثى كرمانى
تابستان 1376
پاسخى نيكوتر
دخترى جوان با ادب جلو مى آيد در حالى كه دسته اى گل در دست اوست ...
سلام بر تو اى سرورم !
بوى عطر بهارى در فضا پراكنده مى شود و بينى بلند و كشيده او را پر مى سازد.
- تو در راه خدا آزاد هستى .
زمزمه اى به راه مى افتد... سؤ الاتى پى در پى شروع مى شود... علامتهاى سؤ ال و استفهام ...
- ارزش كنيزى كه برابر با هزار دينار است در مقابل يك دسته گل ؟
چهره معطّر به رايحه پيام هاى آسمانى متبسّم مى گردد.
- خداى ما اين چنين به ما آموخته كه به تحيّت ، پاسخ نيكوتر بگوييم و آيا براى او تحيّتى بهتر از آزادى وجود دارد؟!
رؤ ياى شگفت انگيز
سگها با سنگدلى به او هجوم آورده اند... سگهايى كه قبلاً آنها را نديده است ... سگهاى وحشى ... آلوده و كثيف ... چرك و خون از دندانهايشان مى ريزد. مى كوشد كه آنها را از خود دور سازد ولى بى فايده است . آنها سگانى حريص هستند كه هرلحظه بر حرص و قساوتشان افزوده مى گردد. از ميان آنها سگى ابلق ، از همه بيشتر سرسختى نشان مى دهد. مى خواهد گردن را بگيرد... با توحّش كامل هجوم مى آورد و مى خواهد گردن نقره فامى را بشكند كه چون ظرفى بلورين مى درخشد.
آه !... آه !... آب !... آب !... قلبم از تشنگى مى شكافد...
از خواب بيدار مى شود... دانه هاى عرق را كه در پرتو ماه مى درخشند، پاك مى كند. دو چهره در مقابل هم قرار مى گيرند... چهره ماه و چهره او.
حسين به ستارگانى كه از دوردست ترين نقاط آسمان سوسو مى زنند، به دقت مى نگرد. برقى از آن دور دستها مى جهد و نور شديدى توليد مى كند... چشمك مى زند... مى كوشد تا اسرارى را كشف كند.
نواده رسول خدا از بستر خويش به پا مى خيزد... وضو مى گيرد... خنكاى آب ، روح او را شاداب مى سازد.
دو سوّم شب گذشته است و سكوت شبانگاهى را تنها زوزه سگهايى از دوردست مى شكند.
انبانى را كه پر از غذا و هميانى را كه در آن سكه هاى طلا و نقره است ، بر دوش مى گذارد و در كوچه هاى شهر به راه مى افتد. از پيچ و خمها مى گذرد... مقابل يك منزل كه نزديك به ويرانى است ، توقف مى كند. نقاب چهره خويش را محكم مى بندد و مانند شبحى از اشباح شبانگاهى و مرموز مجسّم مى گردد.
مقدارى روغن و قدرى آرد مى گذارد و از روزنه اى كوچك كيسه سكه اى را مى اندازد. آنگاه كوبه در را به صدا در مى آورد و قبل از آنكه در باز شود به كوچه اى كه در دل سياهى غرق شده قدم گذارده و ناپديد مى شود.
از روزنه منزلى بزرگ ، شعاع نور ساطع است ... و خنده اى مستانه و به دنبال آن قهقهه هايى مى شنود. به خدا پناه مى برد و به سمت راست مى چرخد. به كاخ ‌حاكم مدينه ((وليد بن عتبة بن ابى سفيان )) نزديك مى شود.
منظره با شكوه قصر و خانه هاى خشتى و گلين اطراف آن حكايت از ظلم فراوان در توزيع ثروتها مى كند. فقر در مقابل ثروت ، تنگدستى و بيچارگى در مقابل عيّاشى و خوشگذرانى ...
كجايى اى رسول خدا؟!... بيا و بنگر كه آزاد شدگانت چه مى كنند؟...
در شهر تو... كجايى اى جدّ بزرگوار...؟
* * *
شب همچنان شهر را در سياهى سهمگين رمزآلود خود فرو برده است و ستارگان در پهنه آسمان سوسو مى زنند و ماه پشت تپه ها و بلنديها پنهان مى گردد و سياهى بر وحشت شب مى افزايد. شهر مدينه در اين شب مانند راهبه اى مى گردد كه جامه سياه خود را به تن كرده است .
آن مرد گندمگون با چشمانى برّاق و بينى بلند و كشيده در كنار نخلى كه جدش پيامبر آن را غرس كرده است مى ايستد و به ياد حديث او مى افتد كه فرموده :
((اَكْرِمُوا عَمَّتَكُمُ النَّخْلَةَ فَاِنَّها خُلِقَتْ مِنْ طينَةِ ادَمَ)) .(5)
نخل ، گرچه كهنسال است ولى همچنان ، رطب ، خرما و سايه دارد. بر تنه درخت تكيه مى زند؛ گويا هردو به يكديگر پيوند خورده اند و يكى شده اند... چشمه اى از نماز مى جوشد... كلمات آسمانى در فضا چون فوّاره فوران مى كند... و حسين دو ركعت نماز مى گزارد... سپس به سوى مرقد پيامبر روانه مى گردد.
تصاوير دوران كودكى در حافظه اش هنوز برق مى زند... حسين هفت سال اوّل عمرش را با گامهاى كوچك خود به سوى پيامبر دويده است ... در دامان نبوت و گلستان وحى قرار گرفته و لبخند فرشتگان ، دنياى او را پر ساخته است . تصاوير پشت سرهم مى آيند و مانند برقهاى آسمانى شعله مى كشند و خاموش مى شوند.
آن مرد كه اكنون پنجاه و چند سال از عمرش مى گذرد خود را بر روى قبر مى اندازد. گرمى آغوش پيامبر را احساس مى كند. آن تربت پاك را در آغوش گرفته و آن را مى بويد... بوى عطر هوا، سينه او را پر مى سازد. احساس مى كند كه صورت جدّش را مى بوسد... احساس مى كند كه بر موى پرپيچ و شكن پيامبر كه چون امواج صحراست ، دست مى كشد. احساس مى كند كه خود را در آغوش آدم و ابراهيم افكنده و گويا تمام هستى را در بغل گرفته است .
اى جدّ بزرگوار! آنان از من چيزى مى خواهند كه آسمان و زمين به واسطه آن مى شكافد. از قله كوه مى خواهند كه از اوج به حضيض تنزل كند. از ابرها مى خواهند كه آسمان را ترك گويند و از نخل سرافراز مى خواهند كه سر فرود آرد... آنان از حسين مى خواهند كه بيعت كند... بيعت با يزيد!...
حسين پلكهاى خسته خود را برهم مى نهد. ناگهان آبشارى از نور محمّد پديدار مى گردد. چهره اى مانند ماه شب چهارده مى درخشد؛ اطراف او فرشتگان بال مى زنند (مَثْنى وَثُلاثَ وَرُباعَ) .(6)
- حبيب من اى حسين !... پدر و مادر و برادرت به سوى من شتافته اند... آنان مشتاق ديدار تو هستند. پس به سوى ما بشتاب .
- من نيازى به ماندن در اين دنيا ندارم ؛ اى پدر! مرا نيز همراه خود ببر.
- شهادت ! اى فرزند!... تمامى دنيا به شهادت تو احتياج دارد.
حسين عليه السّلام سپيده دم از خواب بيدار مى شود. با جدّ خود وداع مى نمايد و به منزل برمى گردد. رؤ يا در مقابل چشمانش مجسّم است ؛ گويا به شاخه درخت طوبى چنگ زده است . نورى آسمانى در درون او شعله مى كشد... و صدايى در سينه اش پژواك مى كند... او را به رفتن مى خواند. رستاخيز فرا رسيده است و شتران در صحرا گردنهاى خود را برافراشته اند و در انتظار تجمّع يك كاروان هستند.
سفير عشق
چرا شهر اين چنين ترسيده است ؟ خانه ها و ديوارهايش از ترس ‍ مى لرزند... كجاست شكوه از دست رفته كوفه ؟... كجاست هيبت ديرين كوفه ؟... آيا به فراموشى سپرده است كه روزى پايتخت بوده است ؟!
مرد غريبى كه شب قبل ، هزاران نفر بر گرد او جمع شده بودند، پرسان است ... هم اكنون در كوچه هاى شهر، هراسان مى گردد... هيچ كس ‍ نيست كه او را راهنمايى كند... آيا او در مسؤ وليتى كه بر دوش دارد شكست خورده است ؟
او سفير حسين به كوفه يعنى پايتخت عظمت فراموش شده است . كجايند آنانكه با وى براى انقلاب ، دست بيعت داده بودند؟... كجايند آن همه شمشيرها و سپرها و آن همه كلماتى كه شبيه به برق آسمان و صداى رعد بودند؟!
چه شد كه آن ارتش بيست هزار نفرى ، اكنون مانند موش هايى شده كه از ترس به سوراخ خزيده و در دل زمين پنهان گشته اند؟!
مى انديشد كه فرياد بزند: ((يا مَنْصُورُ اَمِتْ)) .(7)
شعار انقلاب ... فريادهايى كه در بدر سر داده مى شد... شايد بار ديگر بر گِرد او جمع شوند... شايد كاخ ظلم را بار ديگر محاصره كنند. امّا كسانى كه در روشنايى روز او را رها كرده اند، چگونه در دل شب سياه دوباره برمى گردند؟! كسانى كه در روز روشن فرار كرده اند، آيا بار ديگر در سياهى شب بازمى گردند؟
((مسلم بن عقيل )) گام برمى دارد... گامهاى خسته خود را برمى دارد و مى گذارد. در جلو چشم او تمامى تصاوير هيجان انگيز، مجسم مى شوند. به همراه دو راهنماى خود از بيابانهاى سوزان و خشك عبور مى كند... ريگهاى موّاج بيابان تفتيده ... جايى كه نه آب است و نه آثار حيات و نه هيچ چيز ديگر جز دانه هاى شن داغ ... تشنگى ... سرگردانى !
دو راهنماى او از تشنگى در كوير جان داده اند و او بايد تنها به راه خود ادامه دهد. مى خواهد از همان راهى كه آمده بر گردد... امّا حسين از او خواسته كه تا پايانِ راه برود. او، سفير حسين در راه كوفه است ... كوفه اى كه در پى به دست آوردن عظمت گذشته خويش است ... كوفه اى كه تشنه ديدار دوباره على بن ابيطالب است ... تا عدل او را بسرايد... رحمت او را... همدردى او با فقيران و مسكينان را... كوفه اى كه مى خواهد دوباره از سخنان نغز او به طرب درآيد... كوفه اى كه از منبر متروك مى خواهد كه چشمه علم و فصاحت جارى كند... اينها رؤ ياها و آرزوهاى مردان موش صفتى است كه در سوراخها خزيده و از وحشت به خود مى لرزند. اينها آرزوهاى چونان گلى هستند كه نياز به بازوانى مسلّح دارند.
خستگى ، سفير را رنج مى دهد... مانند فرمانده شكست خورده اى گامهاى خود را به سختى برمى دارد... تلخى شكست را احساس مى كند... در مقابل ارتشى خيالى . جا داشت كه دهشتزده باشد. چگونه ارتش بزرگ او با يك شايعه دروغين پراكنده شد!... در مقابلِ لشكرى كه بزودى از شام مى رسد... لشكرى خيالى ... لشكرى كه ساخته خيال بيمار بود... خيالى كه از عقل يك موش برخاسته كه از گربه مى هراسد... تنها از نام او مى ترسد.
مرد غريب ، نفس زنان كنار خانه اى قديمى مى نشيند. گويا كه هنوز در صحرا گام برمى دارد... هنوز درّه را مى پيمايد.
((طوعه )) در را باز مى كند؛ پيرزنى كه در انتظار پسرش مى باشد، همان پسرى كه رفته است تا با يافتن آن مرد جايزه بگيرد.
- آيا ممكن است كه جرعه اى آب به من بدهى ؟
زن شتابان مى رود و آب براى او مى آورد... قدرى از آب را مى نوشد و بقيه را بر روى سينه خويش مى ريزد. مى خواهد آتش كوير را كه در درون او شعله ور است خاموش كند.
پيرزن در حالى كه از نشستن وى ناراحت است مى گويد:
- مگر آب ننوشيدى اى بنده خدا؟!... پس برخيز و به خانه ات برو.
سكوت مى كند... سكوتى ناشناخته كه نمى خواهد كسى به راز او پى ببرد.
- برخيز! خداوند تو را عافيت دهد... اين درست نيست كه تو دَرِ خانه من بنشينى .
- چه كنم ؟... راه را گم كرده ام ... و كسى نيست كه مرا راهنمايى كند.
زن وحشت زده مى پرسد: مگر تو كيستى اى بنده خدا؟!
- من ((مسلم بن عقيل )) هستم .
زن در حالى كه احساس خطر مى كند مى گويد:
- تو مسلم هستى ؟!... برخيز! پس برخيز.
- كجا، اى كنيز خدا؟!
- به منزل من ...
و در آن افق تاريك درى گشوده مى شود... روزنه اى كه به نور منتهى مى گردد... لحظه اى از اميد... قطره اى آب در دل تفتيده كوير.
منزلى كوفى ، آن مرد آواره ((مسلم بن عقيل )) را در آغوش گرفته است ؛ ولى ساير منازل به صداى سمّ اسبانى گوش مى دهند كه در پى يافتن مردى غريب مى باشند.
كاروانى در راه
كاروان ، بيابان را در مسير خودطى مى كند تا به ((ام القرى )) برسد... كاروانى است عجيب ... كاروان بازرگانان نيست و نيز به نظر نمى رسد كه كاروان حاجيان باشد... در آن كاروان كودكان زيادى هستند... كودكانى كه به گلهاى بهارى شباهت دارند... كاروان را مردى سرپرستى مى كند كه در چشمان خويش درخشش خورشيد و در پيشانى اش پرتو ماه و در سينه گشاده اش وسعت صحراها را دارد.
در يك سمت او چهره اى چون ماه شب چهارده مى درخشد... جوانى سى ساله و يا بيشتر كه ((ابوالفضل )) يا ((قمر بنى هاشم )) خوانده مى شود... همواره به برادرش با چشم ادب مى نگرد... او را با جمله ((يا سيدى !)) خطاب مى كند.
و پشت سر او جوانى است كه شباهت عجيبى از لحاظ صورت و سيرت و سخن ، به پيامبر دارد... او ((على )) است ... ((علىّ اكبر)). و در كاروان ، هودجهاى فراوانى هستند... بسيار زياد... و كودكان ...
كاروان حركت مى كند و تاريخ ‌نفسهاى خود را در سينه حبس مى نمايد و جملاتى با خشوع طنين مى افكند و با همهمه شتران در مى آميزد:
(وَ لمّا تَوَجَّهَ تِلقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسَى رَبِّى اَنْ يَهْدِيَنِى سَواءَ السَّبي لِ) .(8)
- شاهراه نا امن است ، كاش از بيراهه مى رفتى .
دست تقدير به طور شگفت انگيزى كاروان را حركت مى دهد... كاروانى كوچك مى كوشد تا سرنوشت انسانها را رقم بزند.
جملاتى كه ((حسين )) مى گويد همچنان در گوشها طنين انداز است . اهدافى بزرگ ... روحى بلند در جلال ملكوت . جملاتى كه همراه نسيم صحرا چونان بذر در اعماق زمين پاشيده مى شود... آيا مرگ هدف است ؟... چگونه زندگى از دل مرگ خارج مى شود؟ و اگر مرگ پايان كار هرموجودى است ، پس چرا ما مسيرى را كه با آن به مرگ دست يابيم ، انتخاب نكنيم ؟ آيا مرگ زيبا نيست تا حسين بگويد:
((خُطَّ الْمَوْتُ عَلى وُلْدِ ادَمَ مَخَطَّ الْقَلادَةِ عَلى جيدِ الْفَتاةِ وَما اَوْلَهَنى اِلى اَسْلافى اِشْتِياقَ يَعْقُوبَ اِلى يُوسُفَ)) .(9)
- ولى اگر هدف تو مرگ است ، پس چرا اين كودكان و بانوان را همراه خود مى برى ؟ و اگر افقها تيره و تار است چرا اين جمع ناتوان را همراهى مى نمايى ؟
- خدا خواسته است كه آنان را اسير ببيند... خدا خواسته است كه مرا كشته ببيند... من بزودى تشنه خواهم مرد... بزودى در كنار نهرى از آب كه چون شكم مارها موج مى زند بر خاك خواهم افتاد.
- حسين چه مى خواهد؟
- مى خواهد تشنه بميرد.
- چرا؟
- اين اراده الهى است !
- اراده امّت است ...
كاروان به مكّه نزديك مى شود... ((ام القرى )) سرزمينى بى آب و آبادانى ... اولين خانه اى كه براى مردم به پا شده است ... محل هبوط جبرئيل بر فراز جبل النور... غار حرا محلّ پيوند آسمان و زمين . خردسالى محمّد... جوانى اش ... آخرين پيامهاى آسمانى در تاريخ ...
شب ، تاريكى خفيف خود را گسترده است ... و نورهايى ضعيف مى كوشند تا چون ستارگان پرتوافكنى كنند. تلاش مى كنند تا مانند ستارگان بدرخشند... چراغهاى شهرى سرگردان با خبرهايى كه از دمشق مى رسد، تكان مى خورد. ((هرقل ))(10) مرده و ((هرقل )) ديگرى به جاى او نشسته است .
سه روز از شعبان گذشته است ... كاروان به مكّه وارد مى شود و در كنار خانه خدا رحل اقامت مى افكند. حسين ناله كنان به زيارت قبر جده اش خديجه كبرى مى رود... فداكاريهاى او را براى محمّد به ياد مى آورد... و او مى خواهد كه همان راه را بپيمايد... مى خواهد راه پيامبر بزرگ را احيا كند.
- سرورم ، چه اراده كرده اى ؟ اى سرورم ! حسين ! چه مى خواهى ؟!... اين جا در حرم خدا نمى مانى ؟
- اينان مرا به حال خود نمى گذارند كه آسوده زندگى كنم ... آنان مى خواهند مرا بكشند، گرچه به پرده خانه خدا چنگ زده باشم ... آنان از من چيزى بزرگ مى خواهند... آيا ديده اى كه نخل سرفرود آورد و يا كوه خم شود؟
هيهات !... هيهات !.
- چرا عراق ؟... آيا جاى ديگرى وجود ندارد؟ عراقى كه پدرت را كشت و با برادرت نيرنگ كرد و منبر را به معاويه تسليم نمود!...
- و چرا حالا؟ آيا كمى ديگر توقف نمى كنى ؟
- اگر امروز نروم ، فردا بايد بروم و اگر فردا نروم ، پس فردا. به خدا قسم هيچ راه فرارى از مرگ نيست ... و من آن روزى را كه در آن كشته مى شوم مى دانم .
سؤ الاتى زمينى برمى خيزد... علامتهاى استفهام مى جوشد، ولى بسرعت در مقابل جملات آسمانى كه گويا از آن سوى پرده غيب مى آيند،فرو مى پاشند.
مردم مى نگرند و چيزى جز پرچمهاى اموى نمى بينند... شمشيرهايى كه از آنها نيرنگ مى بارد... و خنجرهاى زهرآگين ... ولى او چشمه هايى را مى بيند كه مى جوشند... چشمه هايى و ساقيانى را... او افقهاى دوردست را مى نگرد... او آينده اى را مى بيند كه از مادر روزگار زاده مى شود.
كار اين مرد، عجيب است ... مى كوشد كه تقدير را به زانو درآورد. بر همه شياطين زمين پيروز شود... نظام تا دندان مسلّحى را بشكند. امّا چگونه ؟
با كاروانى كوچك ... هفتاد نفر يا بيشتر... كودكان و زنان ... و بيابانها به جملاتى شورشگرانه و انقلابى گوش جان سپرده اند... جملاتى كه خلاصه پيامهاى آسمانى است . با نام خدا آغاز مى شود... (...بِسْمِ اللّهِ مَجْريها وَمُرْسيها...) .(11)
اين وصيتى است كه حسين فرزند على به برادرش ((محمد حنفيه )) نموده است : ((حسين گواهى مى دهد كه جز خداى يگانه خدايى نيست و شريكى ندارد و محمّد بنده و فرستاده اوست ... از سوى خدا به حق آمد و بهشت و جهنم حق است و قيامت بى ترديد خواهد آمد و خداوند همه مردگان را برمى انگيزاند)).
((وَاِنّى لَمْ اَخْرُجْ اَشِراً وَلا بَطِراً وَلا مُفْسِداً وَلا ظالِماً وَاِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الاِْصْلاحِ فِى اُمَّةِ جَدّى صلّى اللّه عليه و آله اُريدُ اَنْ امُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَاَنْهى عَنِ الْمُنْكَرِ وَاَسِيرَ بِسيِرةِ جَدّى وَاَبى عَلىّ بْنِ اَبيطالِبٍ...)) .(12)
هر كس به پاس احترام حق ، از من پيروى كند، پس خداوند بر حق سزاوارتر است ؛ و هر كس مرا نپذيرد، شكيبايى مى ورزم تا خداوند بين من و بين قومم به حق داورى كند و او، بهترين داوران است .
نهضت آغاز شد و نخستين بيانيه آن صادر گرديد. سلاح آن ، صبر و مقاومت و مرگ است . مرگ ، سلاح است ... بلكه زندگى است ... زندگى ... چگونه ؟
آرى ... كسى كه با كرامت مى ميرد، زنده است ... براى هميشه زنده است ... اين را پدرم در ساحل رود فرات در صفين به من آموخت كه :
((فَالْمَوْتُ فِى حَياتِكُمْ مَقْهُورينَ وَالْحَيوةُ فِى مَوْتِكُمْ قاهِرِينَ)) .(13)
حاكم شهر نيرنگ
((دارالاماره )) بر شهر كوفه سايه افكنده است ... كركسى ترسناك بر لاشه آن نشسته است . كلاغى اسطوره اى آواز مى خواند و سرها و دستهايى بريده و قطع مى گردند. گرگهاى گرسنه از دور زوزه مى كشند... و سگهاى حريص بانگ برآورده اند... و شبى سياه و تاريك ، اسرارآميز و مشكل ساز... و مردى ((ارقط))(14) و بى اصل و نسب به نام ((ابن زياد بن ابيه ))... فرزند شبى مست ... ارقط در آن شب همه را هراسان و وحشت زده كرده است . شيطانى سركش كه مى انديشد و تدبير مى كند. مرگ بر او باد كه چه مى انديشد!... به چنگالهاى يك لاشخور مى آويزد... به لشكريانى كه از شام مى آيند مى ترساند... قبايل به اطاعت در آمده اند... و گردنها خم گشته و سرها بريده مى شوند...
به ((هانى بن عروه )) رومى كند و با خشم فرياد مى زند:
- تو ((فرزند عقيل )) را در خانه خود پناه داده ، براى او اسلحه فراهم مى كنى ؟
هانى با وقار پاسخ مى دهد:((بهتر آن است كه تو به شام بروى . اكنون كسى به اين جا آمده كه براى حكومت از تو و اربابت سزاوارتر است )).
ابن زياد از خشم منفجر مى شود:
- به خدا قسم از من جدا نمى شوى مگر اينكه او را نزد من بياورى .
او با آرامشى به استوارى كوه پاسخ مى دهد...
- به خدا قسم اگر زيرپاى من باشد پاهاى خود را بلند نخواهم كرد.
- تو را خواهم كشت .
- در اين صورت برق شمشيرهايى فراوان را اطراف خويش خواهى ديد.
ارقط بر پيشواى قبيله ((مراد)) حمله مى آورد و موى او را مى گيرد و مى كشد و بر او ضربه اى محكم فرود مى آورد و بينى او را مى شكند.
اى كوفه !... اى شهر شگفت !... اى هرزه هرجايى !... اى شهره بدنامى كه هرروز در پى يافتن شوهر ديگرى هستى !... چرا فرزندان خود را رها مى كنى ؟ اى شهر نيرنگ ! مسلم كجاست ...
اسبانِ گشتى در شهر، مى چرخند... شهر هراس ... شهر خيانت ... در جستجوى مردى از شهر مكّه و مدينه به نام ((مسلم )) هستند... كسى كه به حقيقت مسلم بود.
- چرا در جستجوى اويند؟
- چون او اشياء ممنوعه حمل مى كند... اشياء بسيار مهم ... شمشيرى علوى ... قلبى حسينى ... او انقلاب را مخفيانه با خود آورده است ...
- در اين دل شب كه مردم همه در خوابند؟!
چشمانى سرخ از شهر مراقبت مى كنند... و ((مسلم )) در منزل ((طوعه )) است ... مردى كه همه راهها بر او بسته شده و زمين با آن همه وسعت بر او تنگ شده و جز شمشيرى تيز كه در دست اوست ، پناهگاهى ندارد.
و طوعه ... پيره زنى ناتوان ... به شيرى زخمى از شيران محمّد مى نگرد... دسته شمشير خود را در دست گرفته است . سپيده دم برآمده ، اكنون بايد زندگى او به پايان برسد.
آنان زياد بودند... صد نفر يا بيشتر.
- اى كنيز خدا! نگران مباش ... وقت ديدار فرا رسيده است . عمويم اميرمؤ منان را در خواب ديدم كه به من گفت : ((تو فردا با من هستى ...)).
گرگها منزل طوعه را محاصره كرده اند و شمشير علوى مانند برق آسمان مى درخشد... و صداى رعدآساى مسلم برخاسته است :

اَقْسَمْتُ لا اُقْتَلُ اِلاّ حُرّاً

 

وَاِنْ رَاءَيْتُ الْمَوْتَ شَيْئاً نُكْراً(15)

مرد غريب كه از ريگستان حجاز آمده در شهرى كه شهره به نيرنگ است ، به تنهايى مى جنگد و مردانى كه ديروز به او لبخند مى زدند، امروز دندانهاى زهرآلود خود را به او نشان مى دهند... دندانهاى آلوده به چرك و خون .
و ((ابن اشعث )) يارى مى طلبد و فرياد مى زند: جنگجو مى خواهم ... جنگجو. و كاخ حكومتى ناباورانه خواسته او را رد مى كند و پيام مى دهد:
- واى بر تو! او يك نفر است .
- آيا مى پندارى كه مرا به جنگ يكى از بقّالان كوفه فرستاده اى ؟... اين يكى از شمشيرهاى محمّد است .
شمشيرها از شكستن شمشير او ناتوان هستند... و آن مرد همچنان به تنهايى مى جنگد... با قدرتى اسطوره اى مى رزمد... زخمهايى كه خون از آن جارى است ... تشنگى ... خستگى ... همه چيز در مقابل ديدگانش ‍ غبارآلود شده است ... و نيزه ها مرتب فرود مى آيند... نيزه هاى نيرنگ . خنجرهاى زهرآلود در پيكر او فرو مى روند و كوه فرو مى افتد. جسد او تحمل اراده پولادين او را ندارد. وقتى كه شمشيرش را از دستش مى گيرند اشك از چشمانش جارى مى شود و همه ناظران شگفت زده مى شوند... رمز گريه او را نمى دانند .(16)
قافله سالار عشق
كاروان ، بيابان را درمى نوردد... و انبوه ستارگان در آسمان انوار ضعيفى را مى افشانند... ريگها در پرتو آن مى درخشند... و كاروانى كه از كاروان حاجيان جلو زده و مكّه را ترك گفته ، در ميان درّه ها به آرامى حركت مى كند... و صداى به هم خوردن خارها اسرار شب را فاش ‍ مى كند.
مردى كه قصد عمره دارد در ((صفاح )) با كاروان برخورد مى كند.
- تو كيستى ؟
- ((فرزدق بن غالب )).
- وه ! چه معروف و برجسته اى .
- تو برجسته تر و معروف تر از منى . تو فرزند رسول خدايى .
از كوفه سؤ ال مى كند... از پايتخت حكومت پدر و برادرش .
- دلهايشان با تو و شمشيرهايشان بر ضدّ تو است .
اينها چه دلهايى هستند كه بازوان آنان را يارى نمى كنند. دلهاى ترسناك دلهايى مرده هستند... قطعاتى گوشت سرد و يخ ‌زده اند.
و حسين در سرزمينى در ((ذات عِرق )) نشسته است و نامه اى را مى خواند... و در مقابل ديدگانش بيابانى بى انتها و به هم پيوسته است ... بيابانى با شنزارهايى بى نهايت ... و تاريخ در كنار او سرگردان است و نمى داند كه سرنوشت آن چه خواهد شد و مردى كه چند روز قبل در كوفه بوده ، به او مى رسد...
آن مرد سر خود را با تاءسف تكان مى دهد...
- شمشيرها با بنى اميه و قلبها با تو هستند.
- راست مى گويى .
- چه مى خوانى اى فرزند رسول خدا؟!
- نامه اى از اهل كوفه كه قاتل من خواهند بود... در اين صورت حرمت حريم الهى را درهم شكسته اند.
- تو را به خدا! حرمت عرب را حفظ كن .(17)
مرد راه خود را گرفت و رفت ... و تاريخ نيز پس از آگاهى از سرنوشت خويش به راه خود ادامه داد... حركت او به سمت كوفه بود؛ ولى با اندكى اختلاف جهت .
آن جا در مقابل نهر، ملاقات صورت خواهد گرفت ... تاريخ در آن سرزمين يكى از شهرهاى جاويد خويش را بنا خواهد كرد.
و در ((خزيميه )) شتران سرهاى خود را برمى گردانند... اندكى مى ايستند... به نداى شگفت انگيز هاتفى گوش فرا مى دهند كه چنين مى سرايد:

اَلا يا عَيْنُ فَاحْتَفِلى بِجُهْدٍ

 

فَمَنْ يَبْكى عَلَى الشُّهَداءِ بَعْدى

 

عَلى قَوْمٍ تَسُوقُهُمُ الْمَنايا

 

بِاَقْدارٍ اِلى اِنْجازِ وَعْدٍ(18)

و حسين نجوا كنان مى گويد:
((اين قافله حركت مى كند و مرگ با شتاب به سوى آن مى آيد)).
- اى پدر! آياما برحق نيستيم ؟
حسين به فرزند بزرگ خويش مى نگرد... شوق ديدار جدّش در او برانگيخته مى شود.
- آرى ؛ به خدايى كه بازگشت همه بندگان به سوى اوست .
- چون بر حقّيم از مرگ پروايى نداريم .
و اشك در ديدگانش از شوق ديدار جدّش حلقه مى زند.
حسين در ((ثعلبيه )) به مردى كه بر سر دوراهى قرار گرفته و نمى داند كدام راه را برگزيند، مى گويد:
((اى برادر عرب ! اگر در مدينه تو را ديدار كنم جاى پاى جبرئيل را در خانه خود به تو نشان مى دهم ...)).
مرد، سرگردان در پى نجات است و نمى داند كه كدام راه را بپيمايد؟... راه حسين يا راه زنده ماندن ؟
كاروان بى پروا از همه چيز، به راه خود ادامه مى دهد... به سوى كوفه در حركت است ، ولى دلها به سوى شهر ديگرى پرمى زنند... شهرى كه هنوز متولد نشده است .
يكى از ياران حسين تكبير مى گويد.
- نخلستانى را مى بينم ... نخلستان كوفه .
ديگرى ناباورانه مى گويد:
- در اين سرزمين نخلى وجود ندارد... اينها نيزه ها و گوشهاى اسبان است .
و حسين نظر مى افكند:
- من نيز همين را مى بينم ... آيا اين جا پناهگاهى وجود ندارد؟
- بله ؛ ((ذوحسم ))، كوهى است در سمت چپِ تو.
و شتران مى خوابند... بارهاى خود را بر زمين مى گذارند... كشتيهاى صحرا توقف مى كنند؛ مى ايستند تا از درستى مسير مطمئن شوند... يا با دزدان رو به رو گردند... دزدان تاريخ .
نخستين ديدار
كوفه ، ترسان است . در حضور ابن زياد كرنش كرده است ... و ابن زياد با تازيانه اش اشاره مى كند... سرها بريده مى شود... دستها قطع مى گردد... و گردنها در مقابل ارقط كج مى شود... او با ارتش خيالى شام پيروز شده است . كوفه به تمامى در دست او اسير گشته است ... با رغبت از او اطاعت مى كند. او در كوفه فرياد مى زند:
- بكشيد خاندان حسين را... (...اِنَّهُمْ اُناسٌ يَتَطَهَّرُونَ).(19)
و بردگان را انتظام مى بخشد... دنياپرستان ، ارتشى بزرگ را تشكيل داده اند كه ((حرّ)) فرماندهى آن را برعهده دارد.
مسؤ وليت بسيار مهم است ... دستگيرى كاروانيان ... سوارى كه فرماندهى هزار سوار تا دندان مسلح را بر عهده دارد، در بيابان در پى يافتن كاروانى كوچك است .
دست تقدير اين مرد را به طور شگفت انگيزى به اين جا كشانده است ... او را فرمانده كسانى قرار داده كه مى خواهند آزادگى را به قتل برسانند... ولى او ((حرّ)) است ؛ چنانكه ، مادرش او را حرّ ناميده است .
حرّ بيابانها را پشت سر مى گذارد. در پى ماءموريتى كه در اعماق قلبش به آن نفرين مى كند...
ريگهاى بى انتهاى بيابان او را به كوچ فرامى خوانند... كوچ كردن به سوى خورشيد؛ ولى زمين او را به سوى خود مى خواند چنانكه هزار نفر ديگر را كه پشت سر او هستند، به خود مى كشاند. و حرّ صداى عجيبى را مى شنود... صدايى از آن سوى ريگها مى آيد:
اى حرّ! تو را به بهشت بشارت باد.
- كدام بهشت ؟ در حالى كه من عازم جنگ با پسر پيامبر هستم ؟
اسبان لَهْ لَهْ مى زنند... تشنگى آنان را از پا درآورده است ... و بيابان ملتهب است ... برافروخته است ... آتشى توانفرسا افروخته است و حرّ به بهشت بشارت داده مى شود. و در افق چنين مى نمايد كه كاروانى به سمت ذى حسم (كوه كوچك ) در حركت است .
خورشيد در دل آسمان ، آتشفشان به پا كرده است ... شعله هاى آن ملتهب است ... وريگها مشتعل شده اند و اسبان لَهْ لَهْ مى زنند... چشمان خود را به سرابى دوخته اند كه تشنه ، آن را آب مى پندارد.(20)
حرّ در ظهر روزى روشن ، مقابل حسين مى ايستد... اسبها به حسين مى نگرند... بوى آب استشمام مى كنند و شيهه مى كشند.
حسين ندا در مى دهد: به اينها آب بدهيد و اسبهاى آنان را نيز سيراب كنيد.
و صدها اسب تشنه از پى يكديگر مى آيند... آب را با ولع مى نوشند... و آتش بيابان فرو مى نشيند.
و حسين سواره عقب مانده اى را كه از راه رسيده و تشنگى او را به زانو درآورده است مى بيند. با زبان اهل حجاز به او مى گويد:
- راويه را بخوابان .
- ...؟!
شتر آبكش را بخوابان .
آن تشنه كام ، شتر را مى خواباند؛ ولى وقتى كه مى خواهد آب بنوشد، آب از دهانه مشك مى ريزد. حسين به زبان اهل حجاز مى گويد:
- دهانه مشك را بپيچان .
مرد نمى داند كه چه كند. حسين خود، دهانه مشك را مى پيچاند و آن مرد آب مى آشامد و به اسب خود نيز آب مى دهد.
سكوتى سهمگين با وجود شيهه اسبان بر بيابان حكمفرماست ...همه از يكديگر از راز حضور خود در آن زمين تفتيده ، در آن قطعه از سرزمين خدا مى پرسند.
و ((ابن مسروق )) براى نماز اذان مى گويد.
حسين به حرّ مى گويد: تو با يارانت نماز مى خوانى ؟
- خير؛ با شما نماز مى خوانيم .
و حسين به امامت مى ايستد... و هزاران جنگجويى كه مى خواهند آن مرد حجازى را دستگير كنند، پشت سر او نماز مى گزارند.
حسين پس از نماز مى گويد:
- ما اهل بيت محمّد از اين مدعيان ، به حكومت سزاوارتريم ... از اين ظالمان و ستمگران . اگر از حضور من ناخشنود هستيد و شناختى در حق ما نداريد و راءى شما نسبت به آنچه در نامه هايتان نوشتيد تغيير كرده ، من نيز برمى گردم ...
حرّ پرسش كنان مى گويد:
- نمى دانم ؛ از چه نامه هايى حرف مى زنى ؟
حسين به ((ابن سمعان )) مى نگرد و دو خورجين پر از نامه ها را مى آورد... هزاران نامه ... كوفيان آنها را نوشته اند؛ در همه نامه ها چنين آمده است :
((اگر به سوى ما بيايى ، غير از ترا به امامت برنخواهيم گزيد)).
حرّ آهسته و با شرمسارى مى گويد:
من جزو نويسندگان اين نامه ها نيستم ... من ماءموريت دارم كه تو را به كوفه نزد ابن زياد ببرم .
حسين با بزرگ منشى مى گويد:
- مرگ به تو از اين كار نزديكتر است .
كاروان مى خواهد به راه خود ادامه بدهد... كشتيهاى صحرا، بادبانهاى خود را برافراشته اند... حرّ سر راه را مى گيرد.
- من امر خليفه را اجرا مى كنم .
- مادرت به عزايت بنشيند!
- اگر فرد ديگرى از عرب نام مادرم را بر زبان مى راند نام مادرش را مى بردم ... ولى نمى توانم نام مادر تو را بر زبان برانم ... چرا كه مادر تو زهراى بتول است ...
حرّ دست به دامان حسين مى زند:
- راه ميانه اى را انتخاب كن ... نه تو را به كوفه برساند و نه به مدينه ، تا من براى ابن زياد نامه اى بنويسم ... شايد خداوند عافيت را نصيب من كند.
كاروان به سوى سرنوشت حركت مى كند... به سمت شهرى كه هنوز متولد نشده است .
هر دو كاروان به آرامى در حركتند... در يك مسير حركت مى كنند. راهى كه تقدير، آن را ترسيم نموده است .
حرّ آهسته و با اندوه مى گويد: من خدا را درباره جان تو به يادت مى اندازم و تحقيقا گواهى مى دهم كه اگر بجنگى ، كشته خواهى شد.
و حسين آنچه را كه در درون حرّ موج مى زند، در مى يابد:
- آيا مرا از مرگ مى ترسانى ؟!

سَاءَمْضى وَما بِالْمَوْتِ عارٌ عَلَى الْفَتى

 

اِذا مانَوى حَقّاً وَجا هَدَ مُسْلِما

 

فَاِنْ عِشْتُ لَمْ اَنْدُمْ وَاِنْ مِتُّ لَمْ اُلَمْ

 

كَفى بِكَ ذُلاًّ اَنْ تَعيشَ وَتُرْغَما(21)

و حرّ هدف حسين را درمى يابد... هدفى كه به سوى آن حركت مى كند. از او فاصله مى گيرد... راه ديگرى را انتخاب مى كند... از دور همراه وى در همان راه حركت مى كند... ولى احساس درونى او اين است كه به مردى كه به سمت مرگ حركت مى كند، علاقه مند است ... مردى كه از پيش گفته بود: ((مَنْ لَحِقَ بنا اُسْتُشْهِدَ وَمَنْ تَخَلَّفَ عَنّالَمْ يَبْلُغِ الْفَتْحَ)) .(22)

بين ((عين التمر)) و ((قريات )) از دور خيمه اى تك و تنها به چشم مى خورد... بيرون آن نيزه اى در زمين قرار گرفته ، و اسبى است كه شيهه مى كشد. و در داخل خيمه مردى تنها... از كوفه فرار كرده است ... مى خواهد از تقديرى سهمگين دور بماند.
پس مردى از دور دستهاى جزيرة العرب شتابان نزد او مى آيد.
چه مى خواهى ؟
- من با هديه و كرامت نزد تو مى آيم ... اين حسين است كه تو را به يارى مى طلبد.
مرد تنها پاسخ مى دهد:
- به خدا سوگند! من از كوفه خارج نشدم مگر به خاطر آنكه حسين را ملاقات نكنم ... شايد خبرها را نشنيده اى ... شيعيانش دست از يارى او برداشته اند... مسلم بن عقيل و هانى بن عروه و مردان ديگرى كشته شده اند و من نمى توانم او را يارى كنم ...
و در حالى كه سر خود را به پايين افكنده است ، ادامه مى دهد:
- من دوست ندارم كه او مرا ببيند و من او را ببينم .
ولى حسين مى خواهد او را ببيند. پس به خيمه او مى رود... ((جعفى )) گروهى را مى بيند كه به سوى او مى آيند.
مردى كه بيش از پنجاه سال از عمرش گذشته در حالى كه چند مرد و نوجوان و كودك اطراف او را گرفته اند، پيش مى آيد. جا براى آنان در مجلس باز مى شود و ((جعفى )) در مقابل مردى مى نشيند كه قبلاً او را نديده است ... مردى كه در پيشانى او انوار نبوّت موج مى زند. مى خواهد ديوار سكوت را بشكند. در حالى كه به محاسن وى كه چونان شبى غيرمهتابى سياه است اشاره مى كند، با لبخند تبسم آميزى به حسين مى گويد:
- آيا موى محاسنت سياه است يا آن را رنگ كرده اى ؟
- اى پسر حرّ! پيرى زود به سراغ من آمده است .
- پس موى خود را رنگ كرده اى .
- اى پسر حرّ!... آيا فرزند دختر پيامبرت را يارى نمى كنى و همراه او به جنگ برنمى خيزى ؟
- من آمادگى براى مرگ ندارم ... ولى اسبم (ملحقه ) را به تو مى دهم ... به خدا سوگند با اين اسب هر كه را تعقيب كردم به او دست
يافتم و هركس كه مرا دنبال كرد به من نرسيد...
- اگر تو از جان خود در راه ما دريغ دارى ، به اسب تو نيازى نداريم .
حسين بر مى خيزد؛ مى خواهد او را هم برخيزاند... به او عظمت ببخشد؛ ولى او به زمين چسبيده است .
و در انتهاى شب ، حسين به جوانانِ همراه خود دستور مى دهد كه آب بردارند و حركت كنند. و شتران برمى خيزند... به سرزمينى رو مى كنند كه براى جهانيان مبارك گرديده است ... و در آن جا چشم هزاران گرگ برق فريب مى زند. كاروان حركت مى كند... راه خود را در تاريكى مى گشايد... گله هاى گرگ به دنبال آن حركت مى كنند و در آخر شب زوزه مى كشند.
سواره اى از دور پيدا مى شود... غرق در سلاح است . فرستاده اى از جانب ابن زياد به سوى حرّ است و نامه اى مهم براى او آورده است . حرّ با صداى بلند كه حسين آن را بشنود مى خواند:
- وقتى كه اين نامه را خواندى ، بر حسين سخت بگير و به او اجازه فرود جز در سرزمينى خشك و بى آب مده .
حسين مى گويد:
- بگذار تا در سرزمين ((نينوا)) يا ((غاضريات )) فرود آييم .
- نمى توانم . پيك ابن زياد مرا تحت نظر دارد.
زهير بن قين كه از ياران حسين است ، مى گويد:
- اى پسر رسول خدا! اجازه بده كه با اينها بجنگيم ... جنگيدن با اينان آسان تر از جنگيدن با كسانى است كه از اين پس خواهند آمد. به جان خودم سوگند! پس از اين به قدرى لشكر خواهد آمد كه ما توان ايستادگى در مقابل آنان را نخواهيم داشت .
- من آغازگر جنگ با آنان نخواهم بود.
- در اين سمت قريه اى است و فرات از سه طرف آن را محاصره كرده است .
- نام آن قريه چيست ؟
- ((عَقر)).
- پناه بر خدا از عقر!
حسين رو به حرّ كرده و مى گويد:
- اندكى با ما راه بيا و حركت كن .
و كاروان بدون توجه به چيزى حركت مى كند و هزار گرگ گرسنه خاكسترى آن را تعقيب مى كنند. قطب نما مى لرزد... شتران از ادامه راه باز مى مانند... و اسب زيباى حسين مى ايستد... بر جاى خود ميخكوب مى گردد... شتران سرهاى خود را بالا مى گيرند... مى نگرند... شايد بوى وطنى را كه در پى آن هستند، استشمام كرده اند.
حسين مى پرسد:
- نام اين سرزمين چيست ؟
- ((طفّ)).
- آيا اسم ديگرى هم دارد؟
- ((كربلا)).
قطرات اشك در چشمان او چون ابرى باران خيز جمع مى گردد.
- سرزمين كرب و بلا... اين جا محل توقّف كاروان ما و ريختن خونهاى ماست . جدّم رسول خدا به من اين خبر را داده است .
و شبانگاه ، هلال محرّم غمگين به نظر مى رسد مانند زورقى تنها... سرگشته اى در درياى ظلمات .
صداى مردانى كه ميخ خيمه ها را مى كوبند بلند مى شود و صداى خنده معصومانه كودكانى كه با ريگها بازى مى كنند... نسيمى روح بخش ‍ از سمت ((فرات )) مى وزد؛ و حسين ايستاده است و به افقهاى دور دست مى نگرد... به انتهاى هستى چشم دوخته است .
باران طلا
كوفه ، ساكنان خود را به جنبش و تحرك درآورده است و زمين زير پا مى لرزد. گُردانهايى از سربازان ترسو و بزدل به اين سو و آن سو مى دوند... چشمان نامردانى كه سلاح كشتار را حمل مى كنند ناآرام و بيقرار است ... از شهر خارج مى شوند.
((زجر بن قيس )) پانصد سوار را فرماندهى مى كند... به سوى پل ((صرات )) در حركت است . و ((شمر)) با چهار هزار جنگجو خارج مى شود و ((حصين بن نمير)) با چهارهزار و ((شبث بن ربعى )) با هزار نفر و ((حجار بن ابجر)) با هزار نفر...
و گروه گروه به دنبال يكديگر... لشكريانى كه در ذلّت مانند اسيران هستند... قلبهاى آنان با حسين است ؛ ولى شمشيرهايشان قلب او را نشانه گرفته است .
مارها و افعى هايى پيچ و تاب مى خورند... به سمت فرات مى خزند و نهر فرات چون مارى افسانه اى در ميان شنزارها در حركت است ...
و در كوفه از آسمان ، بارانِ طلا مى بارد و چشمها را خيره مى كند و عقلها را مى ربايد و رهبران قبايل در زير اين باران جمع شده اند. آنقدر باريده كه سرهاى آنان زير طلا پنهان گرديده است و ((ارقط)) اموال و هداياى فراوانى را تقسيم مى كند. ريسمانها و عصاهايش را مى اندازد و آنان مارها و عقربهايى شده به حركت درمى آيند.
كوفه اين پرى روى هرزه گوى به افسون ابن زياد مى پردازد و حسين را به دست فراموشى سپرده است و با قهقهه مستانه اى مى گويد:
من چرا در كار پادشاهان دخالت كنم ؟
صداى قهقهه ارقط بلند مى شود... صداى خنده اى شيطانى در انتهاى قصر طنين مى افكند... لشكريان او كاروان را محاصره مى كنند... اجازه بازگشت نمى دهند.
- در دست من قرار گرفتى اى حسين !... من اكنون از قله پيروزى بالا مى روم ... بزودى دربان قصر من وارد مى شود و مى گويد: سر فرود آوريد. اين ابن زياد فرزند... ابوسفيان ... صخر بن حرب است .
((ابرص ))(23) دهان باز مى كند و چنگ و دندان نشان مى دهد:
- از حسين به چيزى كمتر از گردن گذاردن بر فرمانت مپذير. او اكنون در سرزمين تو به سر مى برد. كار را بر او سخت بگير.
ابرص را چه مى شود!... صدايش مانند فش فش افعى است .
خوك از نخل مى خواهد كه سر فرود آورد... و نخل بالنده ، به آسمان عشق مى ورزد وگرنه ايستاده خواهد مرد.
((ارقط))، خوب شطرنج بازى مى كند. سرباز و قلعه هايش را حركت مى دهد... فيل ها و خوك ها و پياده ها را با رؤ ياى ((گرگان )) جابجا مى كند.
اصول بازى را مى شناسد.
در سمت راست او چوبه هاى دار و طنابهاست . و در سمت چپ او طلاهاى زردى كه عقل را مى ربايد و مهره هاى موش صفتى كه از ترس ‍ فرار مى كنند... شمشيرهاى چوبين را حمل مى نمايند... و جيبهاى خود را از طلا و نقره پر مى سازند...
و ارقط كه چهره اش را با پوست مار پوشانده است ، در ((نخيله )) با احتياط كامل مراقب مهره هاى خود مى باشد... در اين جا مردى بازى را درهم مى كوبد... شمشيرش تمام طنابها و عصاهاى وى را مى بلعد... و نيز لشكريان خيالى او را.
((ارقط)) بر سر ((ابرص )) فرياد مى زند:
- براى پسر سعد بنويس : اما بعد، من تو را به سوى حسين نفرستادم كه با او مدارا كنى يا براى او آرزوى سلامتى بنمايى . بنگر، اگر حسين و يارانش فرمان مرا پذيرفتند؛ آنان را به سوى من گسيل دار و در غير اين صورت با آنان جنگ كن تا كشته و قطعه قطعه شوند.
شمر مانند خوكى به سوى رؤ ياهاى بيمارگونه اش حركت مى كند... از او بوى مرگ برمى خيزد. و هزاران قربانى در كاسه خالى چشم او جاى گرفته اند... و از درون او شعله ها و دودها و بوى جسدهاى سوخته برمى خيزد...
نامه را به فرمانده لشكر تسليم مى كند و در انتظار پاسخ با زير چشمى به او مى نگرد؛ اما چشم ديگرش مانند چاه عميقى است كه عنكبوتها در آن تار تنيده اند. مرد هفتاد ساله مى فهمد كه ابرص آمده است تا رؤ ياهاى ديرينه او را بدزدد... رؤ ياهاى زيباى او را كه از زيبايى شهرهاى ((رى )) و ((گرگان )) حكايت مى كند.
- خداوند چهره ات و آنچه را كه آورده اى زشت گرداند. به خدا سوگند حسين تسليم نمى شود چرا كه روح پدرش در كالبد اوست .
- پس فرماندهى لشكر را به من واگذار.
- خودم فرماندهى را به عهده مى گيرم .
دو كژدم در بيابان به رقابت برخاسته اند... در سينه هاى آن دو، كلاغ و جغد به صدا درآمده اند... آن دو براى رسيدن به زيان آشكار، به رقابت برخاسته اند.
چشمه هاى حيات
در آسمان ، علامات خطر پديدار شده است . انبوه ابزار و مقدمات جنگى ويرانگر مانند قطعات ابرى كه هزاران صاعقه در دل خود نهفته دارد، هويدا مى گردد.
مردى از اردوگاه بيرون مى آيد... چشمانش مانند ستارگان مى درخشد. و مردى در پى او خارج مى شود... نگران است كه مبادا به وى صدمه اى ناگهانى بزنند.
- تو كيستى ؟
- نافع بن هلال جملى .
- چه شد كه در اين دل شب از خيمه ات بيرون آمدى ؟
- اى پسر پيامبر! از بيرون آمدن تو نگران شدم . تاريكى در دل خود، شمشيرها و خنجرهاى زهرآلودى را پنهان كرده است .
- من بيرون آمدم تا تپه ها و بلنديها را بررسى كنم كه مبادا كمينگاه سواران دشمن در روز حادثه باشد.
حسين صميمانه دست او را مى فشرد:
- اين سرزمينى است كه از پيش به من وعده آن را داده اند. و سپس ‍ نگاهى از سر مهر به يار خود مى افكند و مى گويد:
- نمى خواهى از ميان اين دو كوه راه خود را گرفته و جان خود را نجات دهى ؟ نافع ، مانند تشنه اى در كوير كه به آب رسيده باشد خود را بر روى چشمه جاودانگى و حيات ابدى مى اندازد:
- مادرم به عزايم بنشيند اى سرور من !... سوگند به خدايى كه به واسطه تو بر من منت نهاد! هيچ گاه از تو جدا نمى شوم .
مگر نافع در آن شب چه ديده بود؟! چه چيزى براى او كشف شده بود كه از دنيا رسته بود؟... چرا با حسين سفر مى كرد؟... شايد در چشمان حسين ، بهشتى ديده بود از انگورها و نخل ها كه نهرهاى آب از زير درختانش جارى است ...
و حسين به خيمه ها برمى گردد در حالى كه تصميم و عزم در چشمانش موج مى زند... لشكريانى كه از فرات مراقبت مى كنند راه را بر افق مى بندند... چون سيل ويرانگر... سگهاى حريص و گرگهاى درنده ... قبايل وحشى كه انديشه شبيخون و غارت ، آنان را سرمست ساخته است ... كاروان در مقابل طوفانى آتش خيز چه مى تواند بكند؟ هفتاد خوشه سبز در محاصره دسته هاى انبوه ملخ قرار گرفته است .
حسين به هزاران شمشيرى كه براى پرپر ساختن او آمده اند مى نگرد و با تاءسّف و اندوه مى گويد:
((اَلنّاسُ عَبيدُ الدُّنْيا وَالدّينُ لَعْقٌ عَلى الْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ ما دَرَّتْ مَعايِشُهُمْ)) .(24)
به پشت سر نگاه مى كند؛ جز گروهى اندك از مؤ منان را نمى يابد؛ هفتاد نفر يا بيشتر و به همان تعداد زنان و كودكان ... و دو راه وجود دارد و ديگر هيچ ... شمشير يا ذلّت .
- ((هيهات منّا الذّلة ... اَلْمَوْتُ اَوْلى مِنْ رُكُوبِ الْعارِ)) .(25)
- بزودى دختران محمّد اسير خواهند شد.
- ((والْعارُ اَوْلى مِنْ دُخُولِ النّارِ)) .(26)
گرگهاى گرسنه زوزه مى كشند... براى دريدن آماده مى گردند و قبايل ، خواب شبيخون و شب هاى جنون غارت را مى بينند.
كركسها از راه دور بوى جنگى را استشمام مى كنند كه به زودى اتفاق خواهد افتاد و در آسمان به پرواز درآمده اند... در انتظار به چنگ آوردن صيد خود به سر مى برند...
لاشخورها چون گورستانى وحشتناك دهان باز كرده اند...
قبايل براى شبيخون به مشورت نشسته اند... و به تفاهم مى رسند.
((ابرص )) فرماندهى ستون چپ لشكر را برعهده مى گيرد و ((ابن حجاج )) به تنهايى عهده دار ستون راست لشكر مى گردد در حالى كه بين اين دو ((مردى هفتاد ساله )) خواب رى و گرگان را مى بيند.
- سرورم ! براى مقابله با اين ها چه انديشيده اى ؟
- شمشير محمّد.
- و ديگر چه ؟
- و مردانى كه : (...صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَيْهِ...) .(27)
- و ديگر چه ؟
- نسلهاى آينده .
و حسين را ديدند كه اسب خود را به جولان درآورده است ... نقشه جنگ را طرّاحى مى كند.
- خيمه ها را به هم نزديكتر سازيد.
خيمه ها دست در گردن يكديگر مى كنند... مانند بنيانى مرصوص به هم مى پيوندند. و حسين و يارانش خندقهايى را پشت خيام حرم حفر مى كنند و آنها را از هيزم پُر مى سازند.
- كه مبادا سواره هاى دشمن بتوانند صدمه اى به خيمه ها برسانند...
- و جنگ فقط در جبهه اى واحد باشد.
كودكان با اندوه به سمت فرات مى نگرند. لبهايى خشك ، آرزوى شبنم دارند... و دخترانى كه نفس در گلويشان حبس شده ، با اضطراب به صداى طبلهاى قبايلى كه خواب شبيخون و غارت مى بينند گوش فرا مى دهند؛ و كركسهاى ديوانه به پرواز درآمده اند... در انتظار لحظه هاى فرود بر شكار خويش هستند و آن لحظات غروبى سرخ فام است كه فرات در پشت نخلهاى برافروخته به رنگ سرخ درآمده است .
شب فرود آمده و سرخى افق به خاكستر مبدّل گشته است ... و تاريكى همچون كلاغى در يك غروب پاييزى برفراز ريگها بال گسترانده است . اندوه ، خيامِ حرم را درمى نوردد... سايه سنگين خود را گسترده ... و صداى ناله از هر سو بلند است ... و آرزوهاى سبز در انتظار باران و شكوفه و زندگى هستند.
حسين به خيمه خواهرش زينب وارد مى شود... زنى كه پيش از اين ، ناظر شهادت پدر و برادرش بوده است ... اكنون آمده تا از آخرين فرد از اصحاب كسا دفاع نمايد. مى خواهد در همه حوادث با او شريك باشد... مرگ و جاودانگى را با او تقسيم نمايد. نسيمى آرام مى وزد و پرده خيمه را به حركت درمى آورد... گويا مى خواهد قبل از شروع طوفان ، دست نوازش بر سر آن بكشد.
- زينب مى پرسد: آيا از انديشه ها و انگيزه يارانت آگاه هستى ؟ من مى ترسم كه تو را در وقت مصيبت رها كنند.
- به خدا سوگند! آنان را آزموده ام . ايشان را شيرانى شجاع يافتم ... آنان با مرگ در ركاب من چنان انس دارند كه كودك به آغوش مادر.
نافع ، گفتار اندوهگينانه زينب را مى شنود... گفته هاى عقيله بنى هاشم ... نافع ، به سوى مردى شصت ساله مى دود.
- اى حبيب ! بشتاب ... نزد زينب برو... او از مكر و حيله مى ترسد... و بانوان گرد او جمع شده مى گريند.
برقى نافذ در چشمان شيرگونه حبيب اسدى مى درخشد... در يك لحظه شعله هاى خشم نهفته منفجر مى گردد. حبيب فرياد مى زند:
- اى اصحاب حميّت و شيران روز مصيبت !
از ميان خيمه ها مردان مسلّحى بيرون مى آيند كه برق تصميم و عزمى در چشم آنان شعله ور است كه تاريخ را روشن مى سازد و بزودى با بازوان ستبر خويش بر سرنوشت پيروز مى گردند.
مردان در برابر خيمه اى كه اضطراب آن را به حركت درآورده است مى ايستند.
حبيب فرياد مى زند:
- اى دختران رسول خدا! اين شمشيرهاى جوانانِ جوانمرد شماست ؛ تصميم دارند كه شمشيرهاى خود را در غلاف نكنند، مگر پس از آنكه برگردن بدخواهان شما فرود آورده باشند؛ و اين نيزه هاى غلامان شماست ؛ سوگند ياد كرده اند كه آنها را جز در سينه دشمنان شما فرو نبرند...
و از درون خيمه غم ، فرياد استغاثه بلند مى گردد... استغاثه اى كه تاكنون تاريخ و انسانيت در انتظار پاسخ آن است . صداى بانويى كه حقّ خود را در صلح و آرامش مى طلبد.
- اى مردان پاك سرشت ! از دختران رسول خدا حمايت كنيد.
اگر ابرها در آن صحرا حضور داشتند، بارانى داغ چون اشكهاى كودكان مى باريدند.
و مردان مى گريند... چشمان خشمگينى مى گريند كه به كشتار هولناكى كه ساعاتى بعد تحقق خواهد يافت ، خيره شده اند.
و در سحرگاه آن شب حسين در عالم رؤ يا مى بيند كه سگهايى به وى حمله ور شده اند... جسد او را مى درند و سرسخت ترين آنان خاكسترى رنگ است ...
بامداد شهادت
سپيده دم به خاكسترى مى ماند كه باد، آن را در چشم پاشيده باشد و فرات همچون مارى خروشان در حركت است و قبايلى كه شب را در رؤ ياى غارت سپرى كرده اند، بيدار مى شوند. از دور با چشمانى چون پلنگ به سمت اردوگاه حسينى مى نگرند.
صداهاى فراوانى در هم مى آميزد. هف هف شتران ... و شيهه اسبان ... و صداى شمشيرها و نيزه هاى آماده جنگ و گريه ها...
و حُرّ كه راه را بر كاروان بسته و آن را به سرزمين مرگ كشانده بود، اكنون سراسيمه ايستاده و به گردانهاى انبوه مى نگرد... به آنانى كه آمده اند تا نواده رسول خدا را بكشند. هرگز به ذهن او خطور نكرده بود كه كوفه به قصد كشتن ((مُنجى )) تا اين حد سقوط كرده باشد.
اسب خويش را به سمت خط مقدّم مى راند و به افقى مى نگرد كه حسين در آن جا ايستاده است . از دور او را مى بيند كه لشكر خود را آرايش مى دهد. تعداد آنان هفتاد يا هشتاد نفر بيشتر نيست آيا واقعا حسين مى خواهد بجنگد؟ آيا در معركه اى زيانبار وارد خواهد شد؟
حرّ صداى حسين را مى شنود كه به لشكريان اندك خويش چنين مى گويد:
((اِنَّ اللّهَ تَعالى قَدْ اَذِنَ فِى قَتْلِكُمْ وَقَتْلِى فِى هذَا الْيَوْمِ فَعَلَيْكُمْ بِالصَّبْرِ وَالْقِتالِ...)) .(28)
مى بيند كه سپاه امام عليه السّلام به سه گروه تقسيم مى شوند ؛ جناح راست به فرماندهى ((زهير بن قين ))؛ و جناح چپ به فرماندهى ((حبيب بن مظاهر)). ولى حسين ، خود در قلب سپاه ايستاده و پرچم را به دست ((ابوالفضل )) مى دهد. پرچم برفراز سر عبّاس چون بيرقى برافراشته برفراز يك لشكر به نظر مى آيد.
قبايل به سمت خيام حرم حمله ور مى شوند... و اسبها تاخت و تاز مى نمايند... غبارى به هوا برخاسته و قلبهاى كوچك در درون خيمه ها به شدت به تپش درآمده است ...
آه ! چه روز وحشتناكى است .
حسين فرمان مى دهد كه در خندقها آتش بيفروزند... شعله هاى آتش ‍ بلند مى شود... سوارگان دشمن عقب نشينى مى كنند... از خط آتش هراسان مى گريزند.
ابرص از هزيمت سوارگانش خشمگين مى شود و با لحن نفاق آميزى فرياد مى زند:
((اى حسين ! قبل از روز قيامت به آتش شتافتى ؟!)).
حسين كه گوينده را مى شناسد براى اطمينان بيشتر مى گويد:
- اين كيست ؟ گويا ((شمر بن ذى الجوشن )) است .
- آرى ... اين شمر است .
صداى حسين بلند مى شود:
- اى پسر زن بزچران ! تو سزاوارتر به آتش هستى .
((مسلم بن عوسجه )) تيرى را در كمان مى نهد... تا اين كه ابرص - آن خود فروخته به شيطان - را مورد هدف قرار دهد ولى در آخرين لحظه حسين وساطت مى كند و مى گويد:
- من نمى خواهم آغازگر جنگ باشم .
حسين به خاطر مى آورد كه چگونه در عالم رؤ يا سگى خاكسترى رنگ به جسدش با وحشى گرى چنگ افكنده بود. دستش را به آسمان بلند مى كند... به سمت جهان بى نهايت ... در حالى كه از رخدادهاى توانفرساى زمين شكايت مى كند. كلمات او چون نهر آبى خنك جارى است ... نهرى كه از بهشت عدن مى آيد:
((اَللّهُمَّ اَنْتَ ثِقَتى فِى كُلِّ كَرْبٍ وَرَجائِى فِى كُلِّ شِدَّةٍ وَاَنْتَ لِى فِى كُلِّ اَمْرٍ نَزَلَ بى ثِقَةٌ وَعُدَّةٌ، كَمْ مِنْ هَمٍّ يَضْعُفُ فِيهِ الْفُؤ ادُ وَتَقِلُّ فِيهِ الْحيلَةُ وَيَخْذُلُ فِيهِ الصِّديقُ وَيَشْمِتُ فِيهِ الْعَدُوُّ اَنْزَلْتَهُ بى وَشَكَوْتُهُ اِلَيْكَ رَغْبَةً مِنّى اِلَيْكَ عَمَّنْ سِواكَ، فَكَشَفْتَه وَفَرَّجْتَهُ فَاَنْتَ وَلِىُّ كُلِّ نِعْمَةٍ وَمُنْتَهى كُلِّ رَغْبَةٍ)) .(29)
قبايل بر درّندگى خود مى افزايند... و شمشيرها از دور برق مى زنند... كينه و رذالت مى بارد... و حرّ اندك اندك پيش مى آيد. به حسين مى نگرد كه بر ناقه خود سوار شده است ... مى خواهد براى قبايلى كه او را محاصره كرده اند، سخن بگويد. حرّ كاملاً به سخنان اين مرد كه از دورترين نقاط جزيرة العرب آمده و همراه خويش كلمات محمّد و عزم على را آورده است ، گوش فرا مى دهد. حسين بر ناقه قرار مى گيرد و مانند يك پيامبر ابتدا قوم خود را موعظه مى كند.
((اَيُّهَا النّاسُ! اِسْمَعُوا قَوْلى وَلا تُعَجِّلُوا حَتّى اَعِظَكُمْ بِما هُوَ حَقُّ لَكُمْ عَلَىَّ وَحَتّى اَعْتَذِرَ اِلَيْكُمْ مِنْ مَقْدَمى عَلَيْكُمْ. فَاِنْ قَبِلْتُمْ عُذْرى وَصَدّقْتُمْ قَوْلى وَاَعْطَيْتُمونى النِّصَفَ مِنْ اَنْفُسِكُمْ كُنْتُمْ بِذلِكَ اَسْعدَ وَلَمْ يَكُنْ لَكُمْ عَلَىَّ سَبيلٌ وَاِنْ لَمْ تَقْبَلُوا مِنّى الْعُذْرَ وَلَمْ تُعْطُوا النِّصَفَ مِنْ اَنْفُسِكُمْ فَاَجْمِعُوا اَمْرَكُمْ وَشُرَكائَكُمْ ثُمَّ لا يَكُنْ اَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلىَّ وَلاتُنْظِرُونِ، اِنَّ وَليىّ اللّهُ الذّى نَزَّلَ الْكِت ابَ وَهُوَ يَتَوَلَّى الصّالِحينَ)) .(30)
كلمات او با شيون و اشكى كه از درون خيمه ها مى جوشد، آميخته مى شود. حسين از ادامه سخن باز مى ايستد و... برادرش ((ابوالفضل )) و فرزندش ‍ ((على اكبر)) را فرمان مى دهد:
- بانوان را ساكت كنيد. به جان خودم كه گريه هاى زيادى در پيش ‍ دارند... دوباره سكوتى سهمگين بر همه جا حاكم مى شود... سكوتى عجيب كه همه چيز را در بر مى گيرد و فقط نسيمى لطيف است كه كلمات حسين را منتقل مى سازد:
((أ يُّهَا النّاسُ! اِنَّ اللّهَ تَعالى خَلَقَ الدُّنْيا فَجَعَلها دارَ فَناءٍ وَزَوالٍ مُتَصَرَّفَةً بِاَهْلِها حالاً بَعْدَ حالٍ. فَالْمَغْرُورُ مَنْ غَرّتْهُ وَالشَّقِيُّ مَنْ فَتَنَتْهُ فَلا تَغُرَّنَّكُمْ هذِهِ الدُّنْيا فَاِنَّها تَقْطعُ رَجاءَ مَنْ رَكن اِلَيْها وَتُخَيِّبُ طَمَعَ مَنْ طَمِعَ فِيها. وَأ راكُمْ قَد اجْتَمعْتُمْ عَلَى اَمْرٍ قَدْ اَسْخَطْتُمُ اللّهَ فِيهِ عَلَيْكُمْ وَاَعْرَضَ بِوَجْهِهِ الْكَرِيمِ عَنْكُمْ. و اَحَلَّ بِكُمْ نِقْمَتَهُ فَنِعْم الرَّبُ رَبُّنا وَبِئْسَ الْعَبيدُ اَنْتُمْ. أ قْرَرْتُمْ بِالطّاعَةِ وَ آمَنْتُمْ بِالرَّسُولِ مُحَمَّدٍ. ثُمَّ اِنَّكُمْ زَحَفْتُمْ اِلى ذُرِّيَّتِهِ وَعِتْرَتِهِ تُريدُونَ قَتْلهُمْ. لَقَدِ اسْتَحْوَذَ عَلَيْكُمُ الشَّيْطانُ فَاَنْساكُمْ ذِكْرَ اللّهِ الْعَظِيمِ فَتَبّاً لَكُمْ وَلِما تُرِيدُونَ. إ نّا للّهِ وَاِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ هؤُلاءِ قَوْمٌ كَفَرُوا بَعْدَ اِيمانِهِمْ. فَبُعْداً لِلْقَوْمِ الظّالِميِنَ)) .(31)
كلمات در گوشها نفوذ مى كند... در دلها غلغله ايجاد مى كند. حرّ احساس مى كند كه زلزله اى دنياى او را پر كرده است . صداى ويران شدن كاخ باورهاى پيشين خود را مى شنود.
آيا من كابوس مى بينم ؟... من چه مى بينم ؟... چه مى شنوم ؟... خدايا چه كنم ؟!
ناقه سوار همچنان كلمات را به همراه نسيم ... بر بالهاى انديشه مى فرستد ...
- ((اَيُّهَا النّاسُ! اَنْسِبُونِى مَنْ اَنَا. ثُمَّ ارْجِعُوا اِلى اَنْفُسِكُمْ وَعاتِبُوها وَانْظُروُا هَلْ يَحِلُّ لَكُمْ قَتْلِى ... اَلَسْتُ ابْنُ بنت نَبِيِّكُمْ؟ وَابْنُ وَصِيّهِ وَابْنُ عَمِّهِ؟ وَاَوَّل الْمُؤْمِنِينَ بِاللّهِ وَالْمُصدِّقِ لِرَسُولِهِ؟... اَوَلَيْسَ حَمْزَةُ سيَّدُ الشُّهَداءِ عَمَّ اَبى ؟ اَوَلَيْسَ جَعْفَرٌ الطَّيّارُ عَمّى اَوَلَمْ يَبْلُغْكُمْ قَوْلُ رَسُولِ اللّهِ لِى وَلاَخى هذانِ سَيِّدا شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ؟ فَاِنْ صَدَّقْتُمُونِى بِما اَقُولُ وَهُوَ الْحَقُّ وَاللّهِ ما تَعَمَّدْتُ الْكِذْبَ مُنْذُ عَلِمْتُ انَّ اللّهَ يَمْقُتُ عَلَيْهِ اَهْلَهُ وَيُضِرُّبِهِ مَن اخْتَلَقَهُ وَاِنْ كَذَّبْتُمُونِى فَاِنَّ فِيكُمْ مَنْ ان سَأَلْتُمُوهُ عَنْ ذلِكَ اَخْبَركُمْ. سَلُوا ((جابِرَ بْنَ عَبْدِاللّهِ الاَنْصارِى )) وَ ((اَبا سَعِيد الْخِدْرِى )) وَ ((سَهْلَ بْنِ سَعْدِ الْسّاعِدِى )) وَ ((زَيْدَ بْنَ اَرْقَمْ)) وَ ((اَنَسَ بْنَ مالِكٍ)) يُخْبِرُوكُمْ اَنَّهُمْ سَمِعُوا هذِهِ الْمَقالَةَ مِنْ رَسُولِ اللّهِ لِى وَلاَخِى . أ مافِى هذا حاجِزٌ لَكُمْ عَنْ سَفْكِ دَمِى ؟)).(32)
صداى شيطانى بلند مى شود كه مى خواهد كلمات پيامبران را ببلعد. ابرص فرياد مى زند:
- ما نمى دانيم كه تو چه مى گويى ؟!
- حبيب پير هفتاد ساله پاسخ مى دهد:
- گواهى مى دهم كه تو در اين سخن راست مى گويى . خداوند بر دل تو مُهر زده است .
آتشفشان نهضت بار ديگر گدازه هاى خود را به خارج مى فرستد؛
- ((فَاِنْ كُنْتُمْ فِى شَكٍّ مِنْ هذَا الْقَوْلِ، اَفَتَشُكُّونَ أ نّى ابْنُ بنت نَبِيِّكُمْ، فَوَاللّهِ مابَيْنَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ ابْنُ بِنْتِ نَبِيٍّ غَيْرى فيكُمْ وَلا فِى غَيْرِكُمْ، وَيْحَكُمْ! اَتَطْلُبُونِى بَقَتِيلٍ منكُمْ قَتَلْتُهُ! اَوْ مالٍ لَكُمُ اسْتَهْلَكْتُهُ اَوْ بِقِصاصِ جَراحَةٍ! )).(33)
قبايل عاجزانه ايستاده اند. در نهاد بشر استعداد انحطاط وجود دارد... انحطاط تا سرحد مسخ ... استعدادى چونان مغناطيس .
كوفه بار سنگين گناه و فريب را بر دوش خود حمل مى كند... قلب كوفه با حسين است ، ولى شمشير كوفه قلب او را پاره مى كند.
حسين با صداى بلند مى گويد: اى شبث بن ربعى ! اى حجار بن ابجر! اى قيس بن اشعث ! اى زيد بن حارث ! آيا شما براى من نامه ننوشتيد كه به سوى شما بيايم ؟ نگفتيد كه ميوه ها رسيده و گلهاى بهارى دميده ! نگفتيد تو به سوى ارتشى مجهّز روانه مى شوى ؟!
صداهايى از روى ترس بلند مى گردد... صداى موشهايى ترسان .
- ما ننوشتيم ... ما نگفتيم .
- سبحان اللّه . چرا، به خدا قسم ، شما گفتيد و نوشتيد... اى مردم ! اگر از آمدن من ناراحت هستيد، رهايم كنيد تا به يك پناهگاهى برگردم .
فرياد قيس بن اشعث بلند مى شود در حاليكه چشمان او از نيرنگ برق مى زند:
- آيا تسليم فرمان پسر عمويت نمى شوى ؟ آنان آسيبى به تو نخواهند رساند. از طرف آنان به تو هيچ ناراحتى نخواهد رسيد.
- تو برادر برادرت هستى . آيا مى خواهى بنى هاشم طالب خونهايى بيشتر از خون مسلم بن عقيل از تو باشند.
((لا واللّهِ لااُعْطِيهمْ بِيَدِى اِعْطاءَ الذَّلِيلِ وَلا اَفِرُّ فِرارَ الْعَبِيدِ، عباداللّه اِنّى عُذْتُ بِرَبّىِ وَرَبِّكُمْ اَنْ تَرْجُمُون اَعُوذُ بِرَبِّى وَرَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لايُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِس ابِ)).(34)
عاشورا، غمبارترين روز تاريخ
خورشيد طلوع كرده است ... سرخ ... سرخ . گودالى از خونها. سرشاخه هاى درختان نخل برق مى زنند. وريگهاى بيابان برافروخته شده اند؛ و چهره قبايل با رنگ جنايت رنگين شده است ... شيطان بيدار شده عربده مى كشد و ويران مى كند...
شيطانى از ميان قبايل فرياد مى زند.
- اى حسين !... تو را به آتش بشارت باد!!
- دروغ گفتى ؛ بلكه من بر خداى غفور كريم وارد مى شوم ... تو كيستى ؟
- من ((اِبْن حَوْزَه )) هستم .
نواده رسول خدا دست خود را به سوى آسمان بلند مى نمايد:
- خدايا! او را به آتش بسوزان .
هيچ كس نمى داند كه حادثه چگونه اتفاق افتاد. چه چيزى اسب او را خشمگين ساخت ؟ چه چيزى باعث شد كه ديوانه وار سم بر زمين بكوبد... دور خود بچرخد و بچرخد. و در آتشفشانى از خشم ، سوار خود را بر زمين بزند... در درون گودال آتش .
طولى نمى كشد كه فرزند حوزه به خاكستر مبدّل مى گردد... رؤ ياى غارت و شهوت كشتار به كاهى تبديل مى شود كه باد آن را به اين سو و آن سو مى برد...
اگر يكى از حواريين آنجا حضور داشت ، حتماً مى گفت كه حسين فرزند خداست .
و حسين نيز به او جواب مى داد كه :
- من فرزند فرستاده خدايم .
نواده رسول خدا فرياد مى زند:
((اَلّلهُمَّ اِنّا اَهْلُ بَيْتِ نَبِيِّكَ وَذُرِّيَّتُهُ وَقَرابَتُهُ. فَاَقْصِمْ مَنْ ظَلَمَنا وَغَصَبَنا حَقَّنا اِنَّكَ سَمِيعٌ قَريبٌ...)).(35)
چقدر آسمان به انسان نزديك است اگر او بالا رود و حسين به ياد مى آورد كه مردى از پدرش پرسيده بود.
مسافت بين آسمان و زمين چقدر است ؟ و باب مدينه علم پاسخ داده بود:
((دعاى اجابت شده )).
ابن سعد با آرزوهاى مستانه خود مى ايستد... فقط چند لحظه طول خواهد كشيد و سپس همه چيز به پايان مى رسد... بزودى به حكومت رى و گرگان خواهد رسيد... فقط يك قدم تا حكومت باقى مانده است ... تنها بايد از روى جسد حسين بگذرد... تنها يك بركه كوچك از خون ... و آنگاه مهيّاى رفتن به سوى شرق ... به سمت دنيايى از كنيزكان و حرمسراها.
حرّ جلو مى آيد... از خواب بيدار شده است :
- آيا تو مى خواهى با اين مرد بجنگى ؟!
- آرى به خدا سوگند! جنگى كه كمترين حادثه آن افتادن سرها و قطع دستها باشد.
- بگذار به جايى ديگر از اين سرزمين برود.
- اگر كار به دست من بود، قبول مى كردم ... ولى كار به دست ابن زياد است .
حرّ مى فهمد كه رستاخيز بى ترديد آمدنى است .
(يَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ كُلُّ مُرضِعَةِ عَمّا اءَرْضَعَتْ... وَتَرَى النّاسَ سُكارى وَما هُمْ بِسُكارى ...).(36)
به نظر مى آيد كه حرّ به سمت كاروان در حركت است ... ((ابن اوس )) كه به وى بدگمان شده است ، مى گويد:
- مى خواهى حمله كنى ؟!
- ...
بار ديگر زلزله اى در اعماق قلب حرّ ايجاد مى گردد و احساس ‍ مى كند كه بنيان افكار پيشين او ويران مى گردد.
ابن اوس با شگفتى فرياد مى زند:
- اگر از من مى پرسيدند كه شجاع ترين كوفيان چه كسى است من تو را نشان مى دادم . پس اين چه حالتى است كه در تو مى بينم ؟
حرّ نگاهى مى افكند؛ نگاهى كه كشف حقايقى بزرگ را به همراه دارد.
- من خود را بين دوزخ و بهشت مى بينم ... به خدا قسم ! كه هيچ چيز را بر بهشت ترجيح نمى دهم ؛ گرچه سوزانده شوم ...
ابن سعد زير لب مى غرّد و مى گويد:
- چه مى بينم ؟... اين ديوانه چه مى كند؟... چگونه انسان ، مرگ را انتخاب مى كند؟!... نگاهش كنيد... چگونه در برابر حسين خضوع مى كند؟...
- ساكت باشيد او ((حرّ)) است .
يكى از آنان قهقهه اى مى زند:
- او مى خواهد ما را موعظه كند.
((شبث بن ربعى )) فرياد مى زند:
- اى ابله ! بگذار سخن او را بشنويم .
و صداى حرّ از اعماق جان كسى كه چشمه هاى جاودانگى را پيدا كرده ، طنين مى افكند:
((اى مردم كوفه ! ننگ بر مادرانتان باد. چرا كه اين بنده صالح خدا را دعوت كرديد و از هر سو او را محاصره كرديد و مانع شديد كه به يكى از سرزمينهاى وسيع خداوند برود تا خود و خاندانش در امان بمانند و امروز مانند اسير در دست شماست و هيچ توانايى ندارد و آب فرات را به روى او و بانوان و دختران و اصحابش بستيد؛ آبى كه يهود و نصارا و مجوسيان از آن مى نوشند و خوكهاى سياه و سگها در آن شنا مى كنند. و اينك تشنگى ، آنان را از پاى در آورده است . چقدر با ذرّيه محمَّد بد رفتار كرديد...)).
از هر سو باران تير به سوى حرّ باريدن مى گيرد... و حرّ در حالى كه مراقب تيرهاى قبايل فريبكار است ، بر مى گردد.
حماسه حضور
لاشخورهاى ديوانه در آسمان به پرواز درآمده اند و گردبادى از سمت بيابان مى وزد و درختان خرما مانند نيزه هايى هستند كه گويا در ساحل فرات فرو رفته اند.
فضا پر از خطر است ؛ مانند تندرهايى كه انفجارگونه از ميان توده هاى ابر برمى خيزند. تيرهايى ديوانه وار رها مى شوند كه در پيكانهاى خود مرگ را به ارمغان مى آورند.
حسين به اصحاب خود مى گويد:
- ((قُومُوا رَحِمَكُمُ اللّهُ اِلَى الْمَوْتِ الَّذىِ لابُدَّ مِنْهُ، فَاِنَّ هذِهِ السَّهامَ رُسُلُ الْقَوْمِ اِلَيْكُمْ)).(37)
مردانى كه بر كوهى از آتشفشان خشم در انتظار نشسته اند، به پا مى خيزند.
چگونه مرگ آرزوى آنان گرديده است ؟... چگونه قربانى شدن در نظر آنان به معناى جاودانگى است ؟... چگونه بيابان سوزان براى آنان تبديل به بهشت هايى گرديد كه (...تَجْرِى مِنْ تَحتِها اْلاَنْهارُ...).(38)
مردان در دل جنگلى انبوه از شمشيرها و نيزه ها پيشروى مى كنند... با قدرتى بى نظير مى رزمند. گويا مى خواهند سرود سرنوشت تاريخ را بسرايند.
گرد و غبارى بر مى خيزد و شمشيرها مانند برقهايى شعله ور مى شوند. و وقتى كه غبار ميدان جنگ فرو مى نشيند، پنجاه پيكر مجروح ديده مى شوند كه در برابر آفتاب داغ قرار گرفته اند... و زخمها زمين را سيراب مى كنند... و خونها درختان آزادى و حريّت را بارور مى سازند. درختى كه ريشه آن ثابت در اعماق زمين و شاخه هايش در اوج آسمان است .
حسين با اندوه مى گويد:
- ((اِشْتَدَّ غَضَبُ اللّهِ عَلَى الْيَهُودِ اِذْ جَعَلُوا لَهُ وَلَداً وَاشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَى النَّصارى اِذْ جَعَلُوهُ ثالِثَ ثَلثَةٍ. وَاشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَى الْمَجُوسِ اِذْ عَبَدُوا الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دُونَهُ وَاشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلى قَوْمٍ اتَّفَقَتْ كَلِمَتُهُمْ عَلى قَتْلِ ابْنِ بِنْتِ نَبِيِّهِمْ اَما وَاللّهِ لا اُجِيبُهُمْ اِلى شَى ءٍ مِمّا يُريدُونَ حَتّى اءَلْقَى اللّهَ وَاَنَا مُخَضَّبٌ بِدَمِى )).
(39)
((ابرص )) به يكى از خيمه ها هجوم مى برد در حالى كه در چشمان او آتش ‍ شهوت غارت شعله ور است و شيطانى در اعماق وجود او عربده مى كشد:
- آتش بياوريد تا زن و فرزندان حسين را با آتش بسوزانيم ...
دلهاى كوچك با ترس و لرز از خيمه ها بيرون مى ريزند؛ مانند پرندگانى كه از كشتى هاى غرق شده در نقاط دوردست به پرواز درآمده اند.
حسين فرياد مى زند:
- ((اى پسر ذى الجوشن ! تو آتش مى خواهى تا اهل بيت مرا بسوزانى ؟ خداوند تو را با آتش بسوزاند)).
و ((شبث بن ربعى )) اين عمل ناپسند را كه همتاى او مى خواهد به آن دست يازد، محكوم مى كند.
- آيا زنان را تهديد مى كنى ؟! گفتار و كردارى زشت تر از كار تو نديدم ؛ و هيچ مقام و جايگاهى زشت تر از مقام تو مشاهده نكردم ...
و او در حالى كه انگشت خود را به دهان مى گزد، آهسته مى گويد:
- ما با على بن ابيطالب جنگيديم و فرزندان ابوسفيان پس از وى پنج سال با فرزندش جنگيدند، ما بر فرزندانش ستم كرديم در حالى كه بهترين خلق خدا در روى زمين هستند، ما به خاطر خاندان معاويه و فرزند سميّه تبهكار با او جنگيديم ... گمراهى ... وه ! چه گمراهى !!
خورشيد به وسط آسمان آمده است و قبايل به كاروان هجوم آورده اند...
((ابو ثمامه صائدى )) متوجه حسين شده و با خشوع مى گويد:
- جانم به فدايت ! من مى بينم كه اين قوم به تو نزديك مى شوند. نه به خدا سوگند تا من كشته نشوم تو را نخواهند كشت ! و دوست دارم كه خدا را ملاقات كنم در حالى كه اين نماز آخر را كه اكنون وقت آن فرا رسيده است خوانده باشم .
حسين سرش را به سوى آسمان بلند مى كند و به خورشيد نگاهى مى افكند:
- نماز را به يادم آوردى ؟... خداوند تو را از نمازگزاران قرار دهد. آرى ؛ اكنون اوّل وقت نماز است ... و در حالى كه قطرات عرق را كه بر پيشانى اش مى درخشند، پاك مى كند، مى گويد:
- ((از اينها بپرسيد كه آيا مهلت مى دهند كه نماز بخوانيم ؟)).
((ابن نمير)) با چهره اى خشن ، فرياد مى زند: نماز تو قبول نيست !!
((حبيب بن مظاهر)) خشمگينانه فرياد مى زند:
- تو گمان مى كنى كه نماز خاندان پيامبر پذيرفته نيست ، ولى از درازگوشى چون تو پذيرفته است ؟!
شيطان در درون ابن نمير عربده مى كشد. و با اسب به سمت حبيب مى تازد، و حبيب مثل كوه بى پروا مى ايستد و سيل دشمن به سوى او سرازير مى شود. و شمشيرهاى قبايل او را در بر مى گيرند... و خون سرخ او روى ريگهاى بيابان جارى مى شود. خونهايى كه براى بيابان قصه وفا و ايثار و فداكارى مى سرايند.
حسين استرجاع (40) فراوان مى نمايد:
- ((عِنْدَاللّهِ اَحْتَسِبُ نَفْسِى وَحُماةَ اَصْحابِى )).(41)
قبايل مانند بادهاى زرد موج مى زنند و در وزش خود پيام مرگ را حمل مى كنند. و حسين در قلب طوفان با يارانش آخرين نماز را به پا مى دارد...
آسمان درهاى خود را به روى كاروانى كه آمده باز نموده و فضا مملوّ از بالهاى فرشتگان است ... و نسيمهاى معطر بوى خوش بهار را به همراه دارند... بهارِ بهشت فردوس .
حسين متوجه اصحاب خود مى گردد در حالى كه اشاره به مقصد كاروان مى نمايد، چنين مى گويد:
((يا كِرامُ! هذِهِ الْجَنَّةُ قَدْ فَتَحَتْ اَبْوابَها وَاتَّصَلَتْ اَنْهارُها وَاينَعَتْ ثِمارُها وَهذا رَسُولُ اللّهِ وَالشُّهَداءُ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللّهِ يَتَوَقَّعُونَ قُدُومَكُمْ وَيَتَباشَرُونَ بِكُمْ فَحامُوا عَنْ دينِ اللّهِ وَدينِ نَبِيِّهِ وَذُبُّوا عَنْ حَرَمِ الرَّسُولِ...)).(42)
كاروانى كه چشمه هاى جاودانگى رايافته با اشتياق ، آخرين گامها را بر مى دارد.
- جانهاى ما فداى جان تو باد! و خونهاى ما نگهبان خون تو باد! به خدا سوگند هيچ امر ناگوارى به تو و خاندانت نخواهد رسيد تا وقتى كه خون در رگهاى ما جارى است !
آسمان درهاى خود را گشوده است و مردان عروج مى كنند. ((ابوثمامه )) با سينه اى مالامال از خون سرخ در معراج پيشقدم مى شود. و چه زود به آسمان پرواز مى كند؛ در حالى كه بركه اى از خون سرخ را پشت سر خود به جا گذارده است .
و در پى او ((زهير)) پيش مى آيد؛ دستش را بر كتف حسين مى گذارد و چنين مى سرايد:

اَقْدِمْ هُدي تَ هادِياً مَهْدِيّاً

 

فَالْيَوْمُ اَلْقى جَدَّكَ النَّبِيّا

 

وَحَسَناً وَالْمُرْتَضى عَلِيّاً

 

وَذَاالْجَناحَيْنِ الْفَتَا الْكَمِيّا

وَ اَسَدَ اللّهِ الشّهيدَ الحَيّا(43)
- من نيز بعد از تو آنان را ملاقات خواهم كرد.
و چقدر سريع به يارانش ملحق مى گردد. كاروان آسمان را مى پيمايد... گام بر فرق ستارگان و افلاك مى گذارد... در عروج ملكوتى بى نظير، حسين كنار پيكر زهير مى ايستد و با اندوه مى گويد:
((لا يُبْعِدَنَّكَ اللّهُ يا زُهَيْرُ وَلَعَنَ قاتِلِيكَ لَعْنَ الَّذينَ مُسِخُوا قِرَدَةً وَخَنازِيرَ)).(44)
و ((نافع جملى )) آماده عروج مى شود؛ پس به قلب قبايل مى زند. از هر سو باران سنگ به سوى او باريدن مى گيرد. هر دو بازوى وى مى شكند و اسير مى گردد. خون از زخمهاى او مى ريزد، پيكرش را با رنگى بر افروخته رنگين مى سازد.
ابن سعد با لحنى كه حاكى از احترام عميق به شجاعت نافع است مى گويد:
- چه چيز تو را وادار كرد كه چنين كنى ؟
- خداى من مى داند كه قصدم چه بوده است .
- مى بينى به چه روزى افتاده اى ؟
- به خدا سوگند! غير از تعداد مجروحان دوازده نفر از شما را كشتم و خودم را سرزنش نمى كنم ... و اگر فقط يك بازو براى من باقى مانده بود، نمى توانستيد مرا اسير كنيد.
((ابرص )) شمشير خود را كشيده و كينه در چشمانش برق مى زد... نافع با آرامش مى گويد:
- اى شمر به خدا! اگر مسلمان هستى براى تو بسيار سهمگين است كه خدايت را ملاقات كنى در حالى كه خون ما را به گردن دارى ... سپاس ‍ خداى را كه آرزوهاى ما را به دست بدترين خلق خود برآورده ساخت ...
ابرص شمشير خود را با قساوت تمام فرود مى آورد و سر بر روى شنزارها قرار مى گيرد و چشمان وى به سوى عالم بى انتها مى نگرد و لبخندى آرام بر لبهاى خشكيده اش نقش مى بندد.
مردى از قبايل فرياد مى زند:
- اى برير! رفتار خدا را با خودت چگونه يافتى ؟
برير در حالى كه به آن سوى غبار زمان مى نگرد پاسخ مى دهد:
- خداوند با من به خوبى رفتار كرد و تو را به كيفر مى رساند.
- دروغ گفتى و پيش از اين دروغگو نبودى . ياد مى آورم روزى را كه در ((بنى لوذان )) با هم قدم مى زديم و تو مى گفتى : معاويه گمراه و على بن ابيطالب امام هدايت است .
- آرى ، اقرار مى كنم كه اين رأ ى من است .
- و من گواهى مى دهم كه تو از گمراهانى .
- بيا با هم مباهله كنيم تا خدا بر دروغگو لعنت فرستاده و او را بكشد.
دستهايى به همراه دلها متوجه آسمان گشته درخواست پيروزى مى نمايند و دستهاى خشك شده اى نيز بلند مى شوند:
(...فَتُقُبِّلَ مِنْ اَحَدِهِما وَلَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ اْلا خَرِ...) .(45)
و نبرد شروع مى شود... بُرير شمشير خود را صاعقه وار فرود مى آورد... مردى كه دچار لعنت شده ، بر زمين مى افتد؛ گويا كه از كوهى بلند پرتاب شده است .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 23:17  توسط علیرضا   | 

این روزهاغزه آکنده ازخون و آتش است.دست آمریکاوکشورهای حامی اسرائیل برای جهانیان رو شده است.پس فریاد برمیاوریم مرگبرآمریکا.مرگبراسرائیل.
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 14:27  توسط علیرضا   | 

بانهج البلاغه:

 

زندگى دنيوى دليل زندگى اخروى

عجبت لمن أنكر النشاه الاخرى و هويرى النشاه الاولى.- 

ترجمه:


در شگفتم، از كسيكه زندگى اين دنيا را مى‏بيند، و باز زندگى دنياى ديگر (آخرت) را قبول ندارد.

شرح:


كسيكه با درك و دانائى، در زندگى اين دنيا نظر كند، سراسر دنيا را، پر از نشانه‏هايى خواهد ديد كه از قدرت آفرينش خداوند حكايت مى‏كنند. و كسيكه قدرت آفرينش خداوند را، با عقل و بينش برسى كند، هرگز مسئله آخرت و زندگى پس از مرگ را انكار نخواهد كرد.
اگر ما، با دقت و شعور و انصاف، به دنياى خود نگاه كنيم، به روشنى مى‏بينيم كه انسان و حيوان و گياه، و بالاخره تمام موجودات زنده اين دنيا، از ((نيستى)) به وجود آمده‏اند. پس خداوند كه قادر بوده است اين زندگى و اين همه موجودات زنده را، از((نيستى)) به ((هستى)) بياورد، باز هم قدرت آن را خواهد داشت كه پس از مرگ و نابودى اين موجودات، يكبار ديگر آنها را زنده كند.
اگر در زندگى انسان دقت كنيم، از يك نظر، خواهيم ديد كه خداوند، در همين دنيا هم، ريشه و اصل زندگى انسانها را دل خاك قرار داده، و در وقت لزوم، افراد بشر را، از خاك به وجود آورده است.
ابتدا، ريشه زندگى و اصل وجود ما، در دل همين خاكهاى بيابانى پنهان بوده است. از دل اين خاكها، گندم و برنج و سبزى و ميوه و ديگر گياهان خوردنى و روئيده‏اند. قسمتى از اين روئيدنيها را، پدر و مادر ما خورده‏اند. قسمت ديگرى را نيز حيوانات خورده‏اند، تا زنده بمانند و بزرگ شوند و به صورت غذاى انسان در آيند. يعنى پدر و مادر ما، وقتى گوشت حيوانات را نيز خورده‏اند، در حقيقت، از غذايى استفاده كرده‏اند كه اصل آن، باز هم از خاك بوده است. به اين ترتيب، پدر و مادر ما، با خوردن خوراكى‏هايى، كه در هر حال، از زمين بدست مى‏آيد، به زندگى خود ادامه داده‏اند و بزرگ شده‏اند بعد، وجود ما، همچون يك ياخته، در پشت و شكم آنها، پيدا شده است آنگاه ما شروع به رشد كرده‏ايم، صاحب دست و پا و چشم و گوش و مغز و ساير اعضاء بدن شده‏ايم سرانجام، به صورت يك انسان كامل، از شكم مادر، به اين جهان قدم گذاشته‏ايم. تمام اين مراحل، از وقتى كه ذرات هستى ما، در دل خاكها بوده، تا وقتى كه اين ذرات به وجود پدر و مادر منتقل شده و سپس به صورت انسان در آمده است، با قدرت آفرينش خداوند طى شده است.
پس مى‏بينيم كه خداوند، قبلا، يكبار قدرت خود را، در همين دنيا، نشان داده و ما را، از خاك به خود آورده است. به اين ترتيب، خدايى كه چنين قدرتى دارد، يكبار ديگر هم، قادر به انجام اين كار خواهد بود. يعنى، وقتى ما بميريم و به مشتى خاك مبدل شويم، دوباره، در روز قيامت، خداوند ما را، از دل خاكها بيرون مى‏آورد، و به ما (( هستى)) و زندگى مى‏دهد، تا براى رسيدگى به حساب كارهايمان، در صف محشر آماده شويم.

 در خلوت هم از گناه بپرهيزيد

اتقوا معاصى الله فى الخلوات فان الشاهد هو الحاكم.  

ترجمه:


در خلوت و تنهايى هم، از گناه و نافرمانى بپرهيزيد، زيرا همان كسى كه گناه شما را مى‏بيند (يعنى خداوند) خودش نيز درباره آن، داورى خواهد كرد.

شرح:

گروهى از افراد كوته فكر هستند، كه گمان مى‏كنند اگر در خلوت و تنهايى، مرتكب گناه شوند، و كسى شاهد گناه آنها نباشد، از كيفر و مجازات در امان خواهند بود. غافل از آنكه خداوند، در همه جا حاضر است، و در خلوت و تنهايى هم، شاهد اعمال بندگان خويش است.
امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: كسيكه در تنهايى مرتكب گناه مى‏شوند، مثل كسى است كه در يك كشتى، داخل اطاقك خصوص خود، نشسته است و كف آن را سوراخ مى‏كند. گرچه كسى شاهد اين عمل زشت و نادرست نيست، تا از آن جلوگيرى كند، يا آن شخص را به مجازات رساند، ولى چنين كسى، مجازات عمل خود را خواهد ديد، زيرا به خاطر كار زشت او، ديگران هم صدمه خواهند ديد. چون سرانجام، آب دريا، از سوراخ آن اتاقك بلا خواهد آمد، و همه كشتى را، با تمام سرنشينان آن غرق خواهد كرد.
پس گناه، اگر در خلوت و تنهايى صورت گيرد، هم شخص گناهكار به مجازات خواهد رسانيد، هم به روى جامعه اثر بد خواهد گذاشت.
از سوى ديگر، انسان در رابطه با خدا، بايد بداند كه: هرچند در خلوت و تنهايى مرتكب گناه شود، و كسى شاهد او نباشد، ولى خداوند، او را مى‏بيند و شاهد گناهان اوست. به اين ترتيب، شخص گناهكار، در روز رستاخيز، از داورى خداوند توانا و بينا كه خود آن گناه را ديده است - هيچ راه فرارى نخواهد داشت.

 رابطه عقل و گفتار

اذا تم العقل نقص الكلام.

 

ترجمه:


هنگامى كه عقل انسان كامل گردد، گفتارش كوتاه مى‏شود.

شرح:


انسان، هر اندازه كه عقل و شعورش بيشتر شود و به سوى كمال برود، به همان نسبت، كمتر حرف ميزند و در عوض بيشتر فكر مى‏كند.
كسانيكه زياد حرف مى‏زنند و جلوى زبان خود را نميگيرند، عقلشان كم و فكرشان كوتاه است. بهمين دليل، هنگام سخن گفتن، درباره آنچه مى‏گويند، فكر نمى‏كنند، و هر چه به زبانشان آيد بدون فكر و انديشه، بيان مى‏كنند.
اما برعكس، افراد عاقل، تا زمانى كه موضوعى را خوب بررسى نكرده‏اند، و درباره خوب و بد آن نينديشيده‏اند، سخنى بر زبان نمى‏آورند. به همين دليل، شخص عاقل، كمتر حرف ميزند، چون مقدارى از وقت خود را، به فكر كردن درباره گفتارى كه ميخواهد بر زبان آورد، مى‏گذراند.
حضرت على عليه‏السلام، در جمله ديگرى ميفرمايد: (( زبان عاقل، در پشت عقل او قرار دارد)).
يعنى: شخص عاقل، عقل خود را پيش از زبانش به كار مى‏اندازد. در هر كارى، اول فكر مى‏كند، عقل و شعور خود را به كار مى‏گيرد، و هنگامى كه به درستى سخن خود مطمئن شد، زبان به گفتار مى‏گشايد. در حاليكه شخص نادان، پيش از آنكه فكر خود را به كار اندازد، شروع به حرف زدن مى‏كند، و چه بسا كه با سخنان بى‏معنى و حساب نشده‏اش، هم خود و هم ديگران را بزحمت و ناراحتى دچار مى‏سازد.

 حق يكى است

ما اختلفت دعوتان الا كانت احداهما ضلالة - 

ترجمه:


هر گاه در مورد امرى واحد، دو ادعاى مختلف وجود داشته باشد، ناچار، يكى از آن دو گمراهى (باطل) است.

شرح:


بسيار ديده مى‏شود كه دو شخص، يا دو گروه، بر سر يك مسئله اختلاف دارند. به اين معنى كه هر كدام، در مورد آن مسئله، ادعايى دارد كه با ادعاى ديگرى مخالف است، و هر يك نيز، ادعاى خود را صحيح و بر حق ميداند و ادعاى ديگرى را غلط و باطل ميشمارد.
اما، از آنجا كه هميشه حق يگانه است، و هر چيزى كه بر حق باشد، نمى‏تواند دو صورت و دو شكل جداگانه داشته باشد و هر دو نيز، درست و بر حق باشند، ناگزير بايد قبول كرد كه دست‏كم، يكى از آن دو ادعا، باطل و گمراهانه است.
روشن‏تر بگوييم: نمى‏شود كه دو نفر، در مورد يك موضوع دو ادعاى مختلف بكنند، و هر دو نيز درست گفته باشند. يعنى اگر، در چنين مواردى، يقين داشته باشيم كه هر دو نفر در اشتباه نيستند، پس بايد مطمئن باشيم كه بطور قطع، فقط يكى از آنها ((حق)) ميگويد و ديگرى بر باطل است.
وظيفه كسى هم كه با چنين افراد يا گروههايى روبرو ميشود، آن است كه سخن و عقيده و ادعاى هر دو را، به دقت بررسى كند، تا آنچه را كه بر حق است دريابد، و با انتخاب و پذيرش حق، از باطل دورى كند.

. جامعيت قرآن

و فى القرآن نبا ما قبلكم و خبر ما بعدكم و حكم و ما بينكم. ترجمه:


سرگذشت نسلهاى پيشين شما، و خبرهاى مربوط به نسلهاى آينده شما، و احكام و دستورات به امورى كه بين شما جارى است، همه در قرآن آمده است.

شرح:


آنچه انسان، در زندگى اين جهانى خود به آن نيازمند است، بطور كلى، خارج از اين سه مورد نيست:
* نخست، ميخواهد بداند كه پدران و مادران و نياكان او، در گذشته، چگونه بوده‏اند، چگونه زيسته‏اند، چه‏ها مى‏انديشيده‏اند،
* آن گناه مى‏خواهد بداند پس از مرگ او، دنيا چه صورتى خواهد داشت، و نسلهاى آينده در چه اوضاع و شرايطى خواهند زيست، و احوال آنها، در دنياى آينده چگونه خواهد بود.
* و سپس مى‏خواهند بداند: در حال حاضر، در دوران بين گذشته و آينده، كه خود در آن زندگى ميكند، با مردم چگونه بايد رفتار كند، و امورى را كه بين او و ديگران جارى است، چگونه سر و سامان دهد، تا به راه نادرست نرود و به طريق آسايش و رستگارى گام بردارد
قرآن مجيد، كلام الهى و آسمانى ما مسلمانان، كتاب سازنده و روشنگرى است كه اين سه موضوع مهم و حياتى را، براى ما، به روشنى و بدون ترديد يا ابهام، توضيح داده است.
پس ما، اگر مى‏خواهيم با درك و آگاهى زندگى كنيم و در منجلاب و گمراهيها فرو نرويم، و به سوى سعادت گام برداريم، بايد قرآن را به دقت بخوانيد، معنى آن را درك كنيم، و مفاهيم آن را دستور زندگى خويش قرار دهيم، و احكام آن را به كار بنديم.

. خشنودى از كار بدكاران

الراض بفعل قوم كالداخل فيه معم و على كل داخل فى باطل أثمان اثم العمل به و اثم الرض به. -ح / 154 ?

 

ترجمه:


هر كس كه به كار گروهى از مردم خرسند باشد، مانند آن است كه در آن كار، با آنها همراهى كرده است، هر كس در كار نادرست همراهى كند، براى او دو گناه خواهد بود: گناه همكارى در آن كار نادرست، و گناه رضايت دادن به انجام آن.

شرح:


اسلام، دينى است كه پيرامون خود را، همواره از زندگى كردن و حصارهاى خلوت و تنهائى و سر بردن در چهار ديواريهاى در بسته، باز ميدارد. و در مقابل، همه را به زندگى اجتماعى دعوت ميكند. براى يك چنين زندگى اجتماعى برادرانه‏ايى، كه در آن همه نسب به يكديگر وظايف و مسئوليتهايى دارند قوانين كاملى نيز قرار داده، كه جلوه‏هاى گوناگون آن، در تعاليم درخشان اسلامى ديده مى‏شود.
بر اساس اين قوانين، خوب بودن و خوب زيستن، تنها اين نيست كه ما، خود را از همه كنار بكشيم، و در خلوت و تنهايى مشغول عبادت شويم و كارى به كار ديگران و ساير افراد جامعه نداشته باشيم. چه، در اين صورت، حتى اگر هيچ گناهى از ما سر نزند، باز در گناهى كه ديگران، در كنار ما و مقابل چشمان ما انجام ميدهند، شريك و سهيم خواهيم بود. به بيان ديگر، يك مسلمان مؤمن واقعى، نبايد در برابر كارهاى باطل و نادرست ديگران نيز، ساكت بنشيند و هيچ اقدامى نكند.چون اين سكوت، دليل آن است كه او، با انجام آن كارهاى باطل مخالفتى ندارد و كسى كه مخالف امرى نباشد، بطور طبيعى، به انجام آن امر، رضايت داده است. و راضى بودن به انجام كار ديگران نيز مانند آن است كه خود او هم در آن كار، شركت و دخالت داشته است.
از اين روست كه امام عليه‏السلام ميفرمايد: مسلمانان مؤمن حق ندارد ساكت بنشيند و شاهد و تماشاگر كارهاى باطل ديگران باشد.چون در آنصورت، از او دو گناه سرزده است. يك گناه همان رضايت دادن به انجام آن كار است، و گناه ديگر آن است كه با چنين رضايتى، خود او نيز، در آن كار نادرست بصورت همكار و همراه در آمده و در حقيقت مثل آن است كه خود نيز، در انجام آن گناه، شركت و همكارى داشته است.

. لزوم شناخت رفيق راه و همسايه

سل من الرفيق قبل الطريق و عن الجار قبل الدار. -نامه /31 ?

 

ترجمه:


پيش از آنكه درباره راه بپرسى، درباره((رفيق راه)) بپرس، و پيش از آنكه((خانه)) انتخاب كنى درباره((همسايه)) پرس و جو كن.

شرح:


بر اساس اين فرمايش امام عليه‏السلام، در زبان فارسى هم ضرب‏المثلى رواج يافته است كه مى‏گويند:((بگو رفيقت كيست، تا بگويم چگونه آدمى هستى)). و شاعرى، همين معنى را به شعر در آورده است:
تو، اول بگو: با كيان زيستى؟ پس آنگه، بگويم كه: تو، كيستى!
سخن امام، اين هشدار را مى‏دهد كه: انسان بايد دقت كند و هنگام سفر، از رفيق راه و همسفر بد و فاسد، پرهيز و دورى جويد، و همچنين هنگام انتخاب خانه، مراقبت كند، تا با اشخاصى نادرست و گمراه، همسايه نشود. زيرا، همسفر فاسد و همسايه گمراه، علاوه بر زيانها و ناراحتيهايى كه توليد مى‏كنند، بر اثر همراهى و همنشينى و معاشرت پى در پى، در روحيه انسان، تأثير بد مى‏گذارند. و چه فاسد، خود نيز، اندك اندك و ندانسته، به فساد و گمراهى كشيده ميشود. به همين دليل، ما بايد مراقب باشيم و در هر كارى كه انجام ميدهيم، با كسانى همراهى و همفكرى كنيم كه مطمئن باشيم درستكار و با ايمان و پاك و نيك كردارند.
اين سخن، ميتواند ما را، در اين جهت نيز راهنمائى كند كه: هر گاه در انتخاب راهى و انجام كارى دچار شك و ترديد شديم، يا اگر ديديم كه خودمان، قادر به انتخاب راه درست نيستيم، بهتر است پيش از آنكه با چشم بسته به راهى برويم يا شروع به كارى كنيم، افراد ديگر را درنظر بگيريم. يعنى ببينيم كسانى كه عقل و درايت و ايمان و پارسايى آنها ثابت شده است، چه كار ميكنند و از كدام راه مى‏روند، تا ما نيز همان راه را در پيش گيرم. به اين ترتيب، علاوه بر آنكه به گمراهى و فساد دچار نمى‏شويم، از وجود همراه و همنشين خوب هم بهره‏مند مى‏گرديم.

. خودرايى و مشورت

من استبد برأته هلك و من شاورالرجال شاركها فى عقلولها.

 

ترجمه:


شخص خود رأى به هلاكت ميرسد، و كسيكه با مردان برجسته و انديشمند مشورت كند، در عقل آنها شريك ميشود.

شرح:


كسيكه در همه كارها، تنها عقيده و نظر خود را درست ميداند و به رأى و عقيده هيچ كس ديگر، اهميتى نمى‏دهد، بيش از هر كس، به خودش ظلم ميكند. هيچكس نيست كه همه چيز را بداند و براى همه مسائلى و مشكلات، راه حل درست و منطقى و قابل اجرأ پيدا كند، و هر كس، هر اندازه هم كه عاقل و دانشمند باشد، باز با مسائلى روبرو خواهد شد، كه راه حل درست و عملى آنها، به فكرش نخواهد رسيد. در چنين حالى، اگر شخصى، خود رأى باشد و جز عقيده خود، عقيده هيچ كس را نمى‏پذيرد، بطور مسلم، در حل مسائل، به راههاى غلط مى‏رود، و چه بسا دچار اشتباهاتى ميشود كه حتى زندگى‏اش را به خطر مى‏افكند و او را به هلاكت و نيستى ميكشاند. اما كسيكه تنها به عقيده خود اتكأ ندارد، و در مسائل گوناگون مشورت ميكند، به راه سعادت ميرود. مخصوصا اگر شخصى، با افراد عاقل و انديشمند و مردان برجسته مشورت كند، مانند آن است كه در فكر و دانش آنها شريك شده، و از عقل و انديشه هركدام، براى خود سهمى برداشته است.
وقتى ما، بار سنگينى داريم كه نمى‏توانيم از روى زمين حركت دهيم، به كمك چند نفر ديگر نياز پيدا مى‏كنيم. و هنگامى كه چند نفر آمدند و به ما كمك كردن، مثل آن است كه ما را، در زور بازوى خود شريك كرده‏اند و هر كدام، از قدرت و توانايى خود، سهمى به ما داده‏اند.
در مورد مسائل مربوط به فكر و عقل نيز همينطور است. وقتى با مسأله‏يى روبرو ميشويم كه به تنهايى از حل آن عاجزيم، بايد از عقل و انديشه ديگران هم كمك بگيريم. و در اين صورت، مثل آن است كه خود را، در عقل و شعور آنها شريك ساخته‏ايم و از نيروى انديشه و فكرشان، سهمى هم به ما رسيده است.

. فضيلت علم بر ثروت

العلم خير من المال، العلم يحرسك، و انت تحرس المال، و المال تنقصه النفقه و العلم يز كو على الأنفاق، و صنيع المال يزول بزواله. -ح / 174 - از فرمايشات امام (ع) به كميل بن زياد ?

 

ترجمه:


دانش، از مال دنيا بهتر است، زيرا دانش نگهبان توست، ولى مال را تو بايد نگهبانى كنى. مال دنيا با بخشش كاسته ميشود، ولى دانش، براثر بخشش، رشد و فزونى مى‏يابد، و آنچه با مال دنيا ساخته و پرداخته شده و بدست آمده، با تمام شدن مال، از بين ميرود.

شرح:


عليه‏السلام، بارها در سخنان خود، دانش را با مال دنيا مقايسه فرموده، و همواره دانش را برتر و گرانبهاتر شمرده است. در اين كلام ارزنده نيز، اميرمؤمنان (ع)، از برترى دانش نسبت به مال دنيا سخن مى‏گويد، و در اين مورد سه دليل بيان مى‏فرمايد:
* اول آنكه: دانش، انسان را از مشكلات زندگى و گرفتاريهاى آخرت نگهدارى ميكند، و از خسارتها و زيانهايى كه به سراغ اشخاص جاهل ميروند، در امان مى‏دارد.- ولى مال دنيا، نه تنها نگهبان صاحب خود نيست، بلكه صاحب مال، ناچار است قسمتى از وقت و فكر و نيروى خود را به خاطر نگهدارى مال، از دست بدهد، تا از تلف شدن و از بين رفتن آن جلوگيرى كند.
* دوم آنكه: صاحب مال، وقتى مقدارى از مالش را به ديگرى ببخشد، به مقدارى كه بخشش كرده است، از مال او كم مى‏شود. ولى صاحب علم، هر چه از علم خود به ديگران ببخشد، يعنى هر چه علم خود را بديگران بياموزد، بر علم او افزوده ميشود چون با هربار آموزش كه به ديگرى ميدهند، خود او نيز ورزيده‏تر مى‏شود و در رشته علمى خود، مهارت و تسلط بيشترى پيدا ميكند.
* سوم آنكه: مال و ثروت از بين برود، تمام چيزهائى هم كه به واسطه آن مال و ثروت ساخته و پرداخته شده و بدست صاحب مال آمده است، از بين خواهد رفت. مثلا اگر كسى مقامى را به خاطر ثروت خود به دست آورده است، يا اگر كسانى بخاطر ثروت با او دوست شده و گردش را گرفته‏اند، همينكه ثروت او به هر علتى، از بين برود، مقام و احترام و دوستان او هم از دست خواهند رفت.
در حاليكه آنچه شخص عالم، به خاطر علم خود به دست مى‏آورد، هيچگاه از بين نخواهد رفت، زيرا علمى كه باعث بدست آمدن آن چيزها شده، هميشه براى صاحب خود باقى ميماند.                                      

 

 

چندحکایت ازگلستان:1-

 

اندازه نگهدار كه اندازه نكوست



يكى از شاهان ، شبى را تا بامداد با خوشى و عيشى به سر آورد و در آخر آن شب گفت :

ما را به جهان خوشتر از اين يكدم نست

 

كز نيك و بد انديشه و از كس غم نيست

فقيرى (صبور) كه در بيرون كاخ شاه ، در هواى سرد خوابيده بود، صداى شاه را شنيد، به شاه خطاب كرد:

اى آنكه به اقبال تو در عالم نيست

 

گيرم كه غمت نيست ، غم ما هم نيست

شاه از سخن (و صبر) فقير شاد گرديد و كيسه اى با هزار دينار از دريچه كاخ به سوى فقير نزديك كرد و گفت : ((اى فقير! دامنت را بگشا.))
فقير گفت : دامن ندارم زيرا لباس ندارم !
دل شاه به حال او بيشتر سوخت و يك دست لباس خوب به آن دينارها افزود و به آن فقير داد.
آن فقير در حفظ آن پول و كالا نكوشيد، بلكه در اندك زمانى همه آن را خرج كرد و پراكنده نمود. (و در مورد اموال ، اسراف و زياده روى كرد.)
ماجرا را در آن وقت كه شاه از آن فقير بى خبر بود به شاه گزارش دادند. شاه ناراحت شد و چهره در هم كشيد. در همين مورد است كه هوشمندان آگاه گفته اند: ((از تندى و خشم شاهان بر حذر باش ، زيرا تلاش آنها در امور مهم كشور مى گذرد و تحمل ازدحام عوام نكنند.))

حرامش بود نعمت پادشاه

 

كه هنگام فرصت ندارد نگاه

 

مجال سخن تا نيابى ز پيش

 

به بيهوده گفتن مبر قدر خويش

شاه گفت : اين گداى گستاخ و اسرافكار را كه آن همه نعمت را در چند روز اندك تلف كرد از اينجا دور كنيد، زيرا خزانه بيت المال غذاى تهيدستان است نه طعمه برادران شيطانها.)

ابلهى كو روز روشن شمع كافورى نهد

 

زود بينى كش به شب روغن نباشد در چراغ

يكى از وزيران خيرخواه به شاه گفت : ((چنين مصلحت دانم كه به چنين فقيران به اندازه كفاف (و اندك اندك ) داده شود، تا آنها خرج كردن ، راه اسراف را نداشته باشند، ولى براى صاحبان همت نيز مناسب نيست كه با خشونت شديد و زننده با فقير برخورد كنند، به طورى كه يكبار با لطف سرشار او را اميدوار سازند و سپس دل او را با تندى و خشونت رنجور و خسته نمايند.))

به روى خود در طماع باز نتوان كرد

 

چو باز شد، به درشتى فراز نتوان كرد)

 

كس نبيند كه تشنگان حجاز

 

به سر آب شور گرد آيند

 

هر كجا چشمه اى بود شيرين

 

مردم و مرغ و مور گرد آيند

( به اين ترتيب بايد گفت : ((اندازه نگه دار كه اندازه نكوست )) ولى در ماجراى فوق ، نه شاه در نفاق و در خشونت ، اندازه را رعايت كرد و نه فقير در نگهدارى اموال ، رعايت و انظباط را نمود و هر به خاطر دورى از اندازه ، مورد سرزنش هستند.)

 

2-

دوستى اهل صفا و انسانهاى پاكدل

سارقى براى دزدى به خانه يكى از پارسايان رفت ، هر چه جستجو كرد چيزى در آنجا نيافت . دلتنگ و رنجيده خاطر شد. پارسا از آمدن دزد و دلتنگى او باخبر شد. گليمى را كه بر روى آن خوابيده بود بر سر راه دزد انداخت تا محروم نشود.

شنيدم كه مردان راه خداى

 

دل دشمنان را نكردند تنگ

 

تو را كى ميسر شود اين مقام

 

كه با دوستانت خلافست و جنگ

دوستى آنان كه با صفا هستند، خواه در برابر و خواه در پشت سر، يكسان است ، نه آن چنان كه در پشت سرت عيبجويى كنند و در پيش رويت قربانت گردند.

هر كه عيب دگران پيش تو آورد و شمرد

 

بى گمان عيب تو پيش دگران خواهد برد

 

 

3-

نزاع حاجيان قلابى در راه مكه

يك سال همراه گروهى پياده به سوى مكه براى انجام مراسم حج رهسپار بوديم . بين پيادگان نزاع و كشمكشى شد. به سر و صورت هم افتادند و داد و فحش و ستيز و درگيرى بالا گرفت . يكى از كجاوه نشينان به همپالكى خود گفت : ((عجبا! پياده عاج (استخوان دندان فيل ) به پايان بساط بازى شطرنج مى رسد و وزير مى گردد، به عبارت ديگر مقامش ديگر مقامش بهتر از آنچه در قبل بود مى شود، ولى پيادگان راه حج كه بيابان عربستان را به پايان مى رسانند حالشان بدتر مى شود.))

از من بگوى حاجى مردم گزاى را

 

كو پوستين خلق به آزار مى درد.

 

حاجى تو نيستى ، شتر است از براى آنك

 

بيچاره خار مى خورد و راه مى برد

 

    4-

گفتگو ثروتمندزاده و فقيرزاده در كنار گور پدرشان

ثروتمندزاده اى را در كنار قبر پدرش نشسته بود و در كنار او فقيرزاده اى كه او هم در كنار قبر پدرش بود. ثروتمندزاده با فقيرزاده مناظره مى كرد و مى گفت : ((صندوق گور پدرم سنگى است و نوشته روى سنگ رنگين است . مقبره اش از سنگ مرمر فرش شده و در ميان قبر، خشت فيروزه به كار رفته است ، ولى قبر پدر تو از مقدارى خشت خام و مشتى خاك ، درست شده ، اين كجا و آن كجا؟ ))
فقيرزاده در پاسخ گفت : ((تا پدرت از زير آن سنگهاى سنگين بجنبد، پدر من به بهشت رسيده است .!))

خر كه كمتر نهند بروى بار

 

بى شك آسوده تر كند رفتار

 

مرد درويش كه بار ستم فاقه كشيد

 

به در مرگ همانا كه سبكبار آيد

 

و آنكه در نعمت و آسايش و آسانى زيست

 

مردنش زين همه ، شك نيست كه دشوار آيد

 

به همه حال اسيرى كه ز بندى برهد

 

بهتر از حال اميرى كه گرفتار آيد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15:7  توسط علیرضا   | 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نيستم

تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها

را اشتباه مي گيرم انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد

اما باز هم خنديد

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد

انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد

چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور يک اوج دوست داشتني

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است

درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود

پرنده اين را گفت و پر زد

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام

اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد ؟

تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود.

اما تو آسمان را نديدي.

راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد .

آنوقت رو به خدا کرد و گريست.....

پرواز

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 13:53  توسط علیرضا   | 

به نام خدایی که در این نزدیکیست

 

"ازخداوند نیرو خواستم

 

ضعیفم آفرید که تواضع بندگی را بیاموزم

 

ازاوسلامتی خواستم که کارهای بزرگ انجام دهم

 

ناتوانم آفرید تا کارهای بهتری انجام دهم

 

از او ثروت خواستم که سعادتمند شوم

 

 فقرم بخشید که عاقل باشم

 

از او قدرت خواستم که ستایش دیگران را به دست آورم

 

شکستم بخشید که بدانم پیوسته نیازمند اویم

 

از او همه چیز خواستم که از زندگی لذت ببرم

 

زندگیم بخشید که از همه چیز لذت ببرم

 

آنچه خواستم به من نداد

 

آنچه بدان امید داشتم به من بخشید

 

ودعاهای ناگفته ام مستجاب شدند

 

وآنها این بودند:

 

من هستم!در میان انسانها

 

و غرق در نعمات پروردگار    "

 

                                                                   " روی کامپانتا"

 

سلام ودرود به همه آنهایی که همسفر آب و آینه وآفتابند

 

نوشتم برای همه ی آنانکه همسفرپاکی،زیبایی،خوبی وعطر خوش بارانند

 

آرزو،بله آرزو دارم،آنانکه خود پاکی و زیبایی وخوبیند،مرا همسفر خود کنند،

 

وتجربه ای دیگر را نصیب من کنند.

 

 

                                             نوشته شده توسط همسفر باران‏2007‏/10‏/08 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 21:45  توسط علیرضا   |